ب عدم علت تامه يا يكى از علل ناقصه علت تامه عدم معلول است .
5 با سنجش نتيجه اى كه در آغاز سخن از طريقه اولى گرفتيم چيزى كه وقتى نبود و پس از آن موجود شد بايد علتى داشته باشد با نتيجه اى كه از طريقه دومى گرفتيم هر ممكن محتاج
شرح
حقيقتش مؤلف از ماهيت و وجود نيست بى نياز از علت است در پاورقىهاى مقاله 7 فرق ماهيت و وجود بيان شده مراجعه شود و البته چنين موجودى چون موجوديت عين ذاتش است و نسبت ذاتش با موجوديت ضرورت است نه امكان محال و ممتنع است كه معدوم باشد و چون محال است كه معدوم باشد پس ازلى و ابدى خواهد بود يعنى هميشه خواهد بود مطابق اين نظريه موجود بى نياز از علت كه آن را واجب الوجود مىخوانيم قديم است و لكن هر قديمى بى نياز از علت نيست و اشكالى ندارد كه موجود قديمى يافت بشود كه در ذات خود امكان وجود داشته باشد و به افاضه واجب الوجود ازلا و ابدا موجود باشد .
اين نظريه متعلق است بعموم حكماء اصالت ماهيتى و همچنين حكمائى كه توجهى باصالت وجود و اصالت ماهيت نداشتهاند و حتى فلاسفه اصالت وجودى نيز از همين نظريه پيروى كردهاند اين نظريه يكى از موارد اختلاف بزرگ حكماء الهى و متكلمين است حكما طبق اين نظريه ممكن الوجود را منحصر بحادثات و قديم را منحصر بذات بارى نمىدانند بر خلاف متكلمين كه ممكن را مساوى با حادث و قديم را مساوى با واجب مىدانند .
دليل اين دسته براى اثبات اينكه علت احتياج به علت ماهيت داشتن است مركب از دو مقدمه است .
1 هر ماهيتى مثل ماهيت انسان و درخت و سنگ و خط و حجم و غيره در ذات خود با هر يك از وجود و عدم نسبت متساوى دارد و مىشود موجود باشد و مىشود معدوم باشد ماهيت به خودى خود لا اقتضاء از وجود و عدم است يعنى نه ميتواند اقتضاء وجود داشته باشد و نه اقتضاء عدم حكما در اصطلاحات خود نام اين لا اقتضائيت و تساوى نسبت را امكان مىگذارند و مىگويند ماهيت در ذات خود ممكن است يا آنكه مىگويند امكان از لوازم ماهيت است .