مجهول يا مغفول عنه است تراشيدهاند ولى اگر انسان بوجدان خود رجوع كند خواهد ديد تا يك مرجح نظرى را ضميمه فعل قرار نداده و بوى صفت لزوم ندهد نمىتواند وى را اراده كند و چنان كه در مقاله 8 گفته شد اختيارى كه انسان دارد اينست كه كارى كه انجام مىدهد نسبت به خودش كه يكى از اجزاى علت است نسبت ضرورت ندارد اگر چه در عين حال نسبت بمجموع اجزاى علت كه مجموع
شرح
همان جزوه مىگويد مهمتر از همه اينست كه اعتقاد به اتفاق ما را مستقيما وادار به ايمان بامور خارق العاده و اعجاز نموده مجبور به قبول خلقت از عدم و ساير اباطيل ديگر مىكند چنان كه ارسطو و سيسرون و لايب نيتس و كريستيان ولف براى اثبات صانع متمسك به عقيده اتفاق گرديد . . . .
اين مغالطه يك مغالطه بسيار واضحى است صدفه و اتفاق كه همه كس محال بودن آن را ادراك مىكند اينست كه چيزى كه وقتى نبوده و بعد بود شده بلا علت بود بشود اين چه ربطى دارد بوجود واجب الوجود كه قديم و ازلى و قائم بذات است و تا كنون هيچ حكيمى هم براى اثبات صانع متمسك به عقيده اتفاق نگرديده و اين گروهى از ماديين بودهاند كه پيدايش جهان را با اتفاق توجيه كردهاند .
عجبتر اينكه اين آقايان در مقام نفى مبدا كل و خالق كل گاهى به قاعده عليت متمسك مىشوند و گاهى به نظريه امتناع خلقت از عدم و حال آنكه نظريه امتناع خلقت از عدم اگر درست مورد مداقه قرار گيرد نقطه مقابل قانون عليت است صورت جامع تقرير شبهه امتناع خلقت از عدم كه بيان شده و فلاسفه بان پاسخهاى دندان شكن دادهاند اينست كه خلقت و عليت يا هر چه ميخواهيد نام بگذاريد و بالاخره وجود دادن چيزى به چيزى محال است به جهت آنكه آن معلول و مخلوق يا معدوم است يا موجود اگر معدوم است لازمه تاثير علت در معلول اينست كه عدم را تبديل بوجود كند و انقلاب عدم بوجود محال است و اگر موجود است پس نيازى به علت ندارد و علت نمىتواند موجود را موجود كند و تحصيل حاصل نمايد پس در هر حال تاثير علت و خالق در ايجاد مخلوق و معلول محال است .
ما اگر اين نظريه را طبق اين استدلال بپذيريم نه تنها عليت مفهوم درستى نخواهد داشت بلكه اساسا معدوم شدن موجود و موجود شدن معدوم