بايد رابطه انطباق با خارج خود را داشته و غير منشا آثار بوده باشد و از اين رو ما بايد بواقعى منشا آثار كه منطبق عليه او است رسيده باشيم يعنى همان واقع را با علم حضورى يافته باشيم و آنگاه علم حصولى يا بلا واسطه از وى گرفته شود همان معلوم حضورى با
شرح
تحريكى از قبيل عواطف و شهوات و هيجانات و تحريكات و اشتياق و اراده و افكار و احكام همه را يكسان مىيابد و اما هنگامى كه بيك واقعيت خارجى با علم حصولى علم پيدا مىكند بوسيله يك قوه مخصوص از قواى مختلف نفسانى يعنى قوه خيال صورتى از آن واقعيت تهيه كرده است على هذا علم حضورى مربوط بيك دستگاه مخصوص از دستگاه هاى مختلف نفسانى نيست ولى علم حصولى مربوط بيك دستگاه مخصوص است كه بعنوان دستگاه ذهن يا دستگاه ادراكى خوانده مىشود .
بيان چند نكته در اينجا لازم است الف نفس در ابتداء تكون و حدوث هيچ چيزى را با علم حصولى نمىداند و از هيچ چيزى تصورى در ذهن خود ندارد حتى از خودش و حالات نفسانى خودش بلكه اساسا در ابتدا فاقد ذهن است زيرا عالم ذهن جز عالم صور اشياء پيش نفس چيزى نيست و چون در ابتداء صورتى از هيچ چيزى پيش خود ندارد پس ذهن ندارد پس انسان در ابتدا فاقد ذهن است بعد بتدريج صور ذهنيه برايش تهيه مىشود و تصوراتى از اشياء و تصورى از خود و تصوراتى از حالات نفسانى خود برايش حاصل مىشود و تشكيل ذهن مىدهد ولى در عين حال با اينكه نفس در ابتدا هيچ چيزى را با علم حصولى نمىداند و فاقد ذهن است از همان ابتداء تكون و حدوث خود را و آنچه از قواى نفسانى واجد است بطور علم حضورى مىيابد زيرا ملاك علم حصولى فعاليت و صورتگيرى قوه خيال است و ملاك علم حضورى چنان كه بعدا خواهيم گفت تجرد وجود شىء از ماده و از خصائص ماده است كودك تا مدتى از هيچ چيزى حتى از خود و حالات خود تصورى ندارد ولى در عين حال واقعيت خود و واقعيت گرسنگى و لذت و اندوه و اراده خود را مىيابد .
ب بسيارى از دانشمندان در حقيقت علم حضورى تعمق كافى نكردهاند و پنداشتهاند كه همواره علم هر كسى به خود و حالات نفسانى خود حضورى است شما معمولا مىبينيد كه در مورد علم حضورى مىگويند علم حضورى