يعنى هر حد وهمى را كه بمصداقى مىدهيم مصداق ديگرى واقعى نيز دارد كه از آنجا گرفته شده مثلا اگر انسانى را شير قرار داديم يك شير واقعى نيز هست كه حد شير از آن اوست .
شرح
از آن ادراكات تصوير و انعكاس يك امر واقعى و نفس الامرى نيست و از يك واقعيت نفس الامرى حكايت نمىكند و مصداقى جز آنچه انسان در ظرف توهم خويش فرض نموده ندارند .
نكته اى كه تذكرش لازم است اينست كه ممكن است بعضى چنين بپندارند كه مفاهيم اعتبارى مثلا مفهوم مالكيت و مملوكيت چون مفاهيمى فرضى و قراردادى هستند و ما بحذاء خارجى ندارند پس صرفا ابداعى و اختراعى هستند يعنى اذهان از پيش خود با يك قدرت خلاقه مخصوصى اين معانى را وضع و خلق مىكنند ولى اين تصور صحيح نيست زيرا همانطورى كه در مقاله 5 گفتيم قوه مدركه چنين قدرتى ندارد كه از پيش خود تصويرى بسازد اعم از آنكه آن تصوير مصداق خارجى داشته باشد حقايق يا نداشته باشد اعتباريات و همانطورى كه در آن مقاله مشروحا بيان شد ما دامى كه قوه مدركه با يك واقعيتى اتصال وجودى پيدا نكند نمىتواند تصويرى از آن بسازد و فعاليتى كه ذهن از خود نشان مىدهد عبارت است از انواع تصرفاتى كه در آن تصويرات مىنمايد از قبيل حكم و تجريد و تعميم و تجزيه و تركيب و انتزاع .
اينجا ممكن است اين اشكال يا سؤال به نظر برسد كه آن ضابطه كلى كه در مقاله 5 بيان شد در مورد ادراكات حقيقى صادق است و در اعتباريات صادق نيست زيرا همانطورى كه در بالا اشاره شد حقايق مصداق واقعى دارند و پيدايش آنها را از راه اتصال وجودى قوه مدركه با مصداقهاى واقعى مىتوان توجيه كرد بخلاف اعتباريات كه مصداق واقعى ندارد پس آيا مىتوان گفت كه ذهن مفاهيم اعتباريه را از پيش خود وضع و خلق مىكند .
پاسخ اين اشكال واضح است زيرا چنان كه بتدريج در ضمن مقاله معلوم خواهد شد هيچيك از ادراكات اعتبارى عناصر جديد و مفهومات تازه اى در مقابل ادراكات حقيقى نيستند كه عارض ذهن شده باشند و ما ناچار باشيم راه ورود آنها را به ذهن توجيه كنيم بلكه حقيقت اينست كه هر يك از مفاهيم اعتباريه را كه در نظر بگيريم خواهيم ديد بر روى حقيقتى استوار است يعنى يك مصداق واقعى و نفس الامرى دارد و نسبت بان مصداق حقيقت است و عارض شدن آن مفهوم براى ذهن از راه همان مصداق واقعى است چيزى كه