واقعيت بود و هستى خود را دارا است كه حافظ وضع فعلى او مىباشد و چون در تبدل است نبود و نيستى خود را همراه خود داشته و مىپرورد و از مجموع اين هستى و نيستى و بود و نبود موجود ديگر پيدا مىشود و در عين حال كه مراتب سه گانه بود و نبود و شد به سه مرحله مترتب اين موجود متعلق مىباشد از مرحله دويم وى نبود نيز شروع كرده و منطبق مىشوند يعنى نبود بود و شد نبود مىشود و يك وجود بعدى كه از شد بواسطه تبدل بوجود آمده شد مىشود و به همين قياس .
شرح
ندارند و در مقدمه و پاورقى مقاله 4 راجع به اين جهت كه آيا حقيقت موقت است يا دائمى و آيا حقيقت متحول و متكامل است به حد كافى استدلال شد رجوع شود در اينجا همين قدر مىگوئيم كه آيا تئورى فلسفى ماترياليسم ديالكتيك و اصول منطقى آن حقائقند يا نه و اگر حقائقند آيا حقائق دائمى هستند و جهان هستى و قوانين طبيعت را براى هميشه توجيه مىكنند يا نه اگر اصلا حقيقت نيستند پس ماديين چه ادعائى دارند و اگر حقيقتاند آيا موقتاند و ارزش موقت دارند و روى قانون تكامل و مثلث تز و آنتىتز و سنتز تبديل به ضد خود شده يا مىشوند پس اين همه جار و جنجال و هو يعنى چه و چرا لنين مىگويد نمىتوان هيچيك از قسمتهاى اصلى فلسفه ماركسيسم را كه كاملا با فولاد ساخته شده تغيير داد و اگر اين تئورى فلسفى و آن اصول منطقى حقايق دائمى هستند پس اين نظريه كه هر حقيقتى موقت است غلط است .
بعلاوه خود اين حكم كه هر حقيقتى موقت است آيا حقيقت است يا نيست اگر حقيقت است آيا موقت است يا دائمى اگر دائمى است پس تمام حقيقتها موقت نيستند و مورد استثناء پيدا شد و اگر موقت است پس بطور كلى و مطلق و دائمى نمىتوان گفت تمام حقيقتها موقت است اساسا لازمه اين نظريه فرو رفتن در شك مطلق و دم فرو بستن و خوددارى از هر گونه اظهار نظر در باره هر چيزى است حتى در باره حقايق تاريخى هم نمىتوان اظهار نظر قطعى كرد زيرا هر حقيقت تاريخى فكرى است كه در مغز جاى دارد و مشمول قانون تغيير و تبديل است و مثلا اين فكر كه انقلاب اكتبر در 1917 ميلادى بوده براى مدت موقتى حقيقت است و بعد از چندى ارزش حقيقى خود را از دست مىدهد اساسا روى نظريه تغيير فكر حتى حقيقت موقت هم معنى ندارد يعنى هيچ فكر براى يك