فلك در علم هيئت و در اين صورت نتيجه چنين فرضيه اى مانند خود فرضيه از ميان مىرود ولى نتايج علمى كه با حس و تجربه بدست آمدهاند نابود نمىشوند چنان كه ارصاد متواليه و تجارب ممتد اوضاع اجرام متحركه را در علم هيئت نگهدارى مىنمايند .
شرح
علم بشر انتظام و استحكام و استقرار پيدا نمىكند .
پاسخ اين نظريه اينست كه آيا فرض اين اصول كلى در نتيجه دادن مسائل علمى مؤثر هست يا نيست اگر مؤثر نيست پس ذهن چه فرض بكند و چه نكند على السويه است و اگر فرض اين اصول كلى در حصول نتايج مؤثر است آيا نتيجه شدن آن مسائل جزئى از آن فرضهاى كلى قطعى و يقينى ذهن است يا آنكه آن هم احتياج بفرض دارد اگر قطعى و يقينى است پس معلوم مىشود اين يك بديهى اولى ضرورت انتاج قياس را داريم و اين بديهى براى ذهن ما قطعى و يقينى است و ذهن ما هيچگونه شك و ترديدى در باره آن روا نمىدارد و اگر نتيجه شدن مسائل علوم از اين اصول كلى نيز محتاج بفرض است پس ذهن بهدف خود كه انتظام و استحكام مسائل علوم است نرسيده و در اين صورت نيز فرض كردن اين اصول و فرض نكردن آنها براى ذهن علىالسويه است و مسائل علوم در حد فرض باقى مىماند و از اول ذهن بدون دست دراز كردن به اين اصول مىتوانست هر چه بخواهد فرض كند .
حقيقت اينست كه انكار احكام بديهيه اوليه مستلزم شك در همه چيز است حتى شك در خود شك و حد فاصل فلسفه و منطق با سوفسطائىگرى همين است .
در اينجا بى مناسبت نيست كه گفتار فيليسين شاله را كه پيرو منطق و فلسفه تجربى است و مخصوصا تحت تاثير شديد مسلك وضعى و ظاهرى اگوست كنت است راجع به اين مطلب نقل و انتقاد كنيم وى در متودولوژى فصل روش علوم فيزيكى و شيميائى مىگويد استقراء عبارت است از استدلالى كه در آن ذهن با اتكاء به تجربه از معرفت به حال جزئيات به قانون دست مىيابد يعنى وقتى فرضيه اى در نتيجه اى توافق آن با تمام امور مشاهده و آزمايش شده محقق گشت بدون اينكه دخالت و فعاليت عقلانى ديگرى لازم باشد آن فرضيه مبدل به قانون مىشود مطلب مهم فلسفى كه در باره استقراء پديد مىآيد اينست كه چنين استدلالى با قوانين عقل