تصديقى با اين اوصاف داشته باشيم و هر تصور يا تصديقى داشته باشيم متغير و جزئى و نسبى خواهد بود زيرا طبق ناموس عليت و
شرح
قطعى قائل هستند مىدانم علم و ادراكات با واقع مطابق است اين گروه معتقدند كه اگر فكر با اسلوب منطقى صحيحى راهنمائى بشود به حقايق غير قابل ترديدى نائل مىشود كه با واقع مطابقت دارد .
لكن اين گروه نيز دو دستهاند دسته اول پيروان فلسفه اولى متافيزيك كه افلاطون و ارسطو و پيروانشان از يونانيان قديم و همه فلاسفه اسلامى و دكارت و لايب نيتس و اسپينوزا و بعضى ديگر از اروپائيان جديد از آن جملهاند .
اين گروه بحقيقت مطلق قائلند و معتقدند كه واقعيات فى الجمله همانگونه كه هستند درر فكر ما جلوه گر مىشود بدون آنكه فكر ما از خود تصرفى بكند و رنگ خاصى به او بدهد و چنان كه ميدانيم منطق قديم كه فلسفه اولى بر آن استوار است و همچنين اصول منطقى كه دكارت تاسيس نموده بر اساس دريافتن حقايق مطلقه ايست البته بين نظر قدما و نظر دكارت و پيروانش فى الجمله اختلاف است رجوع شود به مقدمه مقاله 4 .
دسته دوم نسبيون هستند كه به حقائق نسبى قائلند و بيان عقيده اين دسته در مقاله 4 خواهد آمد پيروان ماترياليسم ديالكتيك عقيده نسبيون را راجع به نسبت حقايق مىپذيرند و ما فعلا در اين مقاله تنها نظر به گفتار پيروان ماترياليسم ديالكتيك داريم .
اين گروه خود را پيرو منطق خاصى كه اصول آن را هگل آلمانى بيان نموده است مىدانند .
اين گروه مىگويند محك انسان براى تشخيص حقيقت تجربه و عمل است يعنى هر علمى اگر گواه عملى داشت صحيح و اگر نه غلط است دليل بر آنكه علوم طبيعى امروز حقيقت دارد اينست كه در كارخانه ها عملا ضروريات زندگى روزانه را توليد مىكنند و از طرف ديگر مىگويند منشاء علم تاثراتى است كه اعصاب ما از خارج پيدا مىكنند بوسيله ديدن و شنيدن و غيره لكن سلسله عصبى ما از خود تاثيرى بر روى اين تاثرات و فرآورده هاى حواس مىنمايد و چون ساختمان اعصاب حيوانى با حيوان ديگر يا يك فرد انسان با انسان ديگر فرق مىكند قهرا تاثيرات آنها هم با همديگر اختلاف پيدا مىكند پس هر علم و ادراك در عين اينكه حقيقت است بستگى خاصى