و خود همين پديده دو لحظه در يك حال نمانده و هر لحظه تحولى تازه داشته و مبدل به پديده هاى تازه ترى يكى پس از ديگرى مىشود و بالاخره فكر كه زائيده مادى دو پديده مادى است يك پديده سومى است كه نه مساوى با اولى جزء مادى خارجى ميتواند بشود و نه مساوى با دومى جزء مغز سخن ما در همين جمله آخرى است و فعلا در سخنان ديگر بحث نكرده و بجاى ديگر موكول مىنماييم .
جمله اى كه مضمونش اينست فكر زائيده جزء ماده و جزء مغز بوده و غير از هر دو تا است آيا اين سخن صريحا نمىرساند كه خود معلوم جزء ماده بفكر ما نمىآيد و آنچه مظروف و متعلق فكر ما است غير از واقعيت خارج است ( 1 ) آنگاه اين پرسش پيش مىآيد كه
شرح
كه ماديون قائلند نتيجتا بمذهب شكاكان منتهى مىشود چيز تازه اى نيست و آن چيزى كه شكاكان را وادار نموده است كه ارزش قطعى معلومات را نفى كنند اختلاف ادراكات موجودات ادراك كننده است پيرهون مؤسس مكتب شكاكان يكى از ده سببى كه براى نفى ارزش يقينى معلومات دليل آورده اختلاف ادراكات اشخاص مختلف است اينكه ما ابتدائا پيروان مكتب ماترياليسم ديالكتيك را جزو اصحاب جزم و يقين شمرديم بحسب ادعاى خود آنها بود و الا در حقيقت در مقابل مكتب شك سپتىسيسم و مكتب متافيزيك مكتب سومى از لحاظ بيان ارزش معلومات وجود ندارد يا بايد از اصول متافيزيك پيروى نمود و يا تابع سپتىسيسم شد تفصيل بيشتر در مقاله چهارم خواهد آمد
( 1 ) براى آنكه مقصود واضح شود بايد اينمقدمه را در نظر داشت در اصطلاح فلسفى علم بر دو گونه است علم حضورى و علم حصولى .
علم حضورى يعنى علمى كه عين واقعيت معلوم پيش عالم نفس يا ادراك كننده ديگرى حاضر است و عالم شخصيت معلوم را مىيابد مانند علم نفس بذات خود و حالات وجدانى و ذهنى خود .
علم حصولى يعنى علمى كه واقعيت معلوم پيش عالم حاضر نيست فقط مفهوم و تصويرى از معلوم پيش عالم حاضر است مثل علم نفس بموجودات خارجى از قبيل زمين آسمان درخت انسانهاى ديگر اعضاء بدن خود