همانا رزم با كفو كريم است * كه دل در سينهاش از غم دو نيم است
ز جا جنبيد آن درياى آهن * به قصد قتل آن تمثال ذو المن
ستمكر كافرى زان جمع كفّار * روان شد سوى شه با تيغ خونخوار
بهندى تيغ آن مردود گمراه * سر افسر بريد از نقش اللَّه
بريده افسر ياقوتى از خون * بدور افكند آن داراى گردون
( 1 )
سوى خرگاه شد شاه مظفّر * طلب فرمود دستارى ز خواهر
يكى دستار برد آن دل شكسته * به صد حسرت ، به نزد شاه خسته
به سر بربست دستار آن شه فرد * دگر آهنگ جنگ قوم دون كرد
سوى جنگ عدو آن شاه كرّار * روان گرديد چون حيدر دگر بار
گريزان گشت آن لشكر ز ميدان * گروهى گشته جمعى زار و نالان
به مركز باز شد سلطان ابرار * كه آسايد دمى از رزم و پيكار
فلك سنگى فكند از دست دشمن * به پيشانى وجه اللَّه أحسن
چو زد از كينه آن سنگ جفا را * شكست آئينهء ايزد نما را
كه گلگون گشت روى عشق سرمد * چو در روز أحد روى محمّد
بدامان كرامت خواست آن شاه * كه خون از چهره بزدايد به ناگاه
دل روشنتر از خورشيد روشن * نمايان شد ز زير چرخ جوشن
يكى الماس وش تيرى ز لشكر * گرفت اندر دل شه جاى تا پر