تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
بماندى محرمان سرّ وحدت * خدا را بنده از روى حقيقت دل و تنشان ز هر كار اوفتاده * ميان بيم و امّيد ايستاده چو آن بيگانگان آواره گشتند * حريم شاه دين بيچاره گشتند ز افغان حرم و ز آه اطفال * به درد آمد دل عشق اندر اين حال همى ناليد كه اى دادار افلاك * مرا تنگ آمد اين محروسه خاك چو شد نامحرم از آن محفل راز * دگر نطقى نمودى عشق آغاز فروغ عشق حقّ بر زد زبانه * به ياران گفت آن دم عاشقانه وقوف از بهر چه چون شد كه ما نديد ؟ * مگر بو برده‌ايد از عشق جاويد ؟ مران دلدادگان با چشم نمناك * به دو گفتند كاى مصداق لولاك چه باشد جان كه هر جنبنده دارد ؟ * شهادت مرد را ارزنده دارد به راهت جان دهيم از رأى صافى * نخواهيم از خداوندت تلافى كه تا حقّ نبى آن شاه لولاك * ادا گردد به حقّت اى شه پاك

ترخيص امام همام اهل بيت كرام را

چو اين بشنيد از عشق نخستين * به إخوان صفا فرمود تحسين پس آنگه گفت با عبّاس آن شاه * كه اى فرزند دلبند ، يد اللَّه بيا بردار با خود اين حرم را * ببر ز اين ورطه بيرون خيل غم را