اعزام مسلم ( ع ) به كوفه
( 1 )
محاسب چون حساب نامه برداشت * دو الف از ده هزار افزودن عده داشت
چو از حدّ شد كتاب قوم گمراه * ز شهر كوفه سوى حجّة الله
سر هر نامهء كانشه دريدى * ز مشك خامه بوى خون شنيدى
به آخر نامه غافل از حسابى * طلب كرد از جناب او جوابى
سليمان سرير عشق دادار * نوشت از بهر قوم اهرمن سار
كه اينك پيك حق با حجّت حقّ * كه باشد پيروش از طاعت حقّ
بود نايب مناب من به هر كار * ز فعل و قول و از رفتار و كردار
همانا صاحب راى جميل است * مهين فرزند عمّ من عقيل است
چو شد به نوشته اين آيات محكم * رسالت گشت مسلم را مسلّم
بهار عشق چون بر زد شكوفه * پيمبرسان روان شد سوى كوفه
بدست او ز شاه عشق فرمان * چو بر دست نبى فرمان يزدان
به راحتگاه مختارش مقر شد * دمى آسوده از رنج سفر شد
بتابيد اندر آنجا نور سرمد * چو در يثرب به خانه سعد احمد
گروهى مردم از اسباط شيعه * به ظاهر شيعه و باطن شنيعه
بگرداگرد آن شه ، جمع گشتند * همه پروانهگان شمع گشتند