تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
كه دنيا را به اهل خود بقا نيست * چو نامش را به جز دار فنا نيست نماند هيچ گه در او كسى شاد * نماند تا أبد جز داور داد زوال نعمتش آنى به آنى است * همه چيزش فنا و خويش فانىست پس از اندرز آن سلطان بيمار * به‌گفت اى شاميان شوم كردار ! شناسد مر مرا هر كس از اين پيش * اگر نه خود كنم تعريف از خويش منم فرزند آن شاهى كه بطحا * بنام نامى او گشت برپا صفا از مقدم او با صفا شد * منى از مستجارش با لقا شد منم فرزند شاه عرش‌پيما * كه سير لا مكان كردى به يك جا منم فرزند آن شاهى كه قرآن * ورا فرمان شاهى داد ز يزدان بود ابداع اين شرع مبارك * از آن سلطان طه و تبارك بود آن شاه جدّ من پيمبر * كز او باشد مرا او رنگ و أفسر دگر فرزند آن شاهم كه اسلام * ز دست تيغ او بگرفت انجام شهنشاه رسل را جانشين است * خليفهء حق ، امير المؤمنين است به تيغ كين سر از أبطال اعراب * فكند آن شه به روز بدر و احزاب يتيمان و فقيران را پدروار * پذيرا بود و غمخوار و پرستار منزّه بود و خالى از همه شين « 1 » * نشد مشرك خدا را طرفة العين
هامش
( 1 ) شين : بدى و عيب و نقص .
لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 139 | على بن عبدالحسين تهرانى / حميد رضا عقيقى بخشايشى / عبد الرحيم عقيقي بخشايشي