كه دنيا را به اهل خود بقا نيست * چو نامش را به جز دار فنا نيست
نماند هيچ گه در او كسى شاد * نماند تا أبد جز داور داد
زوال نعمتش آنى به آنى است * همه چيزش فنا و خويش فانىست
پس از اندرز آن سلطان بيمار * بهگفت اى شاميان شوم كردار !
شناسد مر مرا هر كس از اين پيش * اگر نه خود كنم تعريف از خويش
منم فرزند آن شاهى كه بطحا * بنام نامى او گشت برپا
صفا از مقدم او با صفا شد * منى از مستجارش با لقا شد
منم فرزند شاه عرشپيما * كه سير لا مكان كردى به يك جا
منم فرزند آن شاهى كه قرآن * ورا فرمان شاهى داد ز يزدان
بود ابداع اين شرع مبارك * از آن سلطان طه و تبارك
بود آن شاه جدّ من پيمبر * كز او باشد مرا او رنگ و أفسر
دگر فرزند آن شاهم كه اسلام * ز دست تيغ او بگرفت انجام
شهنشاه رسل را جانشين است * خليفهء حق ، امير المؤمنين است
به تيغ كين سر از أبطال اعراب * فكند آن شه به روز بدر و احزاب
يتيمان و فقيران را پدروار * پذيرا بود و غمخوار و پرستار
منزّه بود و خالى از همه شين « 1 » * نشد مشرك خدا را طرفة العين
هامش
( 1 ) شين : بدى و عيب و نقص .