تخطي إلى المحتوى الرئيسي

لهوف منظوم ( معراج المحبه ) سروده حائرى محلاتى — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
حليف عشق حق ناموس داور * قسم دادش به روح باب و مادر جوابم گوى ز آن لعل شكر خند * كه تا گردد دل غمديده خورسند در وحدت ز لعل جانفزا سخت * بدان داراى نفس مطمئن گفت : كه يا أخت ارجعى نحو الخيام * فحامى عن عيالى ثمّ حامى پس آن محزونهء افكار دلريش * نظر افكند بر سردار بدكيش به‌فرمودش كه اى بن سعد كافر * مگر اين نيست فرزند پيمبر ؟ كه پيش چشمت اى مردود رحمت * كشندش با هزاران رنج و زحمت ز رويش روى گرداند آن ستمگر * چو ابليس از بر خلّاق داور به حكم محكم سلطان سرمد * روان شد سوى خرگه دخت احمد دلى پر آذر از سوگ برادر * زبان ، گوياى حمد حىّ داور ز قوّت شد تن آن عشق بيباك * نهاد از ضعف روى خويش بر خاك به شمشير شقاوت شمر گمراه * بريد از مدّ بسم اللَّه ، اللَّه چو شد پردخته كار ، از كينهء او * خدا ديدند در آينهء او چو زينت يافت تاج نيزه ز آن سر * به چشم سر خدا ديدند يكسر جهان شد سر به سر مانندهء دود * گمان كردند كآمد روز موعود فتاد از گردش ، اين چرخ معلّق * زمين لرزيد بر خود همچو زيبق !