باقى را نيز پس از اين تاريخ به تصرف در آورد .
بعد از تسخير نواحى مذكور گروهى از لشكريان خود را به سيواس فرستاد و آن جا را گرفت .
هنگامى كه نور الدين به سوى شهرهاى قلج ارسلان پيش مىرفت . قلج ارسلان نيز از كنارهاى كه نزديك شام قرار داشت رفته و به ميان آن رسيده بود .
از آن جا نامهاى به نور الدين نگاشت و ازو دلجوئى نمود و درخواست آشتى كرد .
نور الدين كه آن نامه را خواند ، از پيشروى باز ايستاد به اميد اين كه كار ، بدون جنگ و خونريزى ، خود به خود درست شود .
در اين هنگام از سوى فرنگيان نيز خبرهائى رسيد كه او را ناراحت و نگران ساخت .
بنا بر اين به درخواست صلح كه قلج ارسلان كرده بود ، پاسخ مساعد داد به شرط آنكه قلج ارسلان با لشكريان خود ، او را در جنگ با فرنگيان يارى دهد .
و گفت : « تو نزديك به روم ( يعنى روم شرقى هستى ) هستى .
و به تنهائى از عهده جنگ با مردم روم بر نمىآئى . قلمرو تو هم قسمت بزرگى از شهرهاى اسلامى است . بنا بر اين چارهاى ندارى جز اين كه در پيكار با فرنگيان با من همدستى و همكارى كنى . »
قلج ارسلان اين پيشنهاد را پذيرفت .
شهر سيواس به همان حال در دست نايبان نور الدين باقى ماند . اين شهر به ذو النون تعلق داشت .
لشكريان نور الدين نيز در خدمت ذو النون ماندند تا وقتى كه نور الدين از جهان رفت .
پس از در گذشت او سپاهيان او نيز از سيواس رفتند . آنگاه قلج ارسلان برگشت و سيواس را گرفت .
آن شهر تا اين زمان كه سال 620 هجرى قمرى است در
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 50
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٠