برادر زاده خود ، را به تصرف نهاوند فرستاد .
مردم نهاوند وقتى خبر را شنيدند در شهر تحصن گزيدند .
ابن سنكا آنان را محاصره كرد و به پيكار پرداخت . مردم نيز دليرانه با او جنگيدند و در لعن كردن و ناسزا گفتن به دو گستاخى بسيار نشان دادند .
ابن سنكا همين كه دريافت ياراى نبرد با ايشان را ندارد ، به سوى شوشتر برگشت كه نزديك نهاوند است .
مردم نهاوند براى محمد پهلوان پيام فرستادند و از او يارى خواستند .
ولى اين كمك دير به آنان رسيد .
وقتى نهاونديان مطمئن شدند كه قريبا از سوى پهلوان به ايشان كمك خواهد شد ، ابن سنكا از شوشتر ، تنها با پانصد سوار زبده ، بيرون آمد و شب و روز آنى از رفتن باز نايستاد تا چهل فرسنگ راه را طى كرد و به نهاوند رسيد .
در آن جا شيپور نواخت و چنين وانمود كرد كه از ياران و كسان محمد پهلوان است و از سوى او براى كمك به مردم نهاوند آمده است .
بدين دستان مردم نهاوند فريب خوردند و دروازههاى شهر را بر روى او گشودند .
ابن سنكا وارد شهر شد .
همين كه در ميان شهر پا گذاشت و بر مراد خود دست يافت قاضى و رؤساء شهر را گرفت و بر دار كشيد .
همچنين ، شهر را غارت كرد و آتش زد . بينى والى شهر را نيز بريد و او را آزاد ساخت .
آنگاه به آهنگ عراق به سوى ماسبذان روانه شد
.
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 48
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٨