و چنان كه عادتشان بود ، سفارشها و تحكمات و توقعاتى را مطرح كردند .
علاء الدين تكش كه غيرت فرمانروائى و ديندارى او را به هيجان آورده بود ، يكى از نزديكان پادشاه ختا را كشت .
اين شخص در راس عدهاى از فرستادگان پادشاه ختا پيش علاء الدين آمده بود تا از خوارزمشاه مبالغى پول بگيرد .
خوارزمشاه تكش هم پس از كشتن سر دسته ايشان به هر يك از بزرگان خوارزم دستور داد كه يكى از آن عده را به قتل رساند .
بر اثر اين دستور ، هر يك از خوارزميان ، يكى از آن ختائيان را كشت . و از آنان هيچ كس جان سالم بدر نبرد .
بدين ترتيب پيمانى كه ميان خوارزميان و فرمانرواى ختا بود شكسته شد .
سلطانشاه وقتى اين خبر را شنيد ، پيش فرمانرواى ختا رفت و براى ماهى گرفتن از آب گل آلود فرصت را غنيمت شمرد و در جنگ با برادر خود ، علاء الدين تكش ، ازو يارى خواست .
او اين طور وانمود كرد كه خوارزميان هواخواه وى هستند و او را مىخواهند و چنان كه وضع مساعدى پيش آيد ، او را به فرمانروائى خوارزم برمىگزينند . و همين كه چشمشان به او بيفتد شهر را تسليمش خواهند كرد .
پادشاه ختا با او هم لشكر انبوهى فرستاد . فرماندهى اين قشون را نيز امير قوما عهدهدار بود .
اين عده به خوارزم رسيدند و آن جا را محاصره كردند .
خوارزمشاه ، علاء الدين تكش ، دستور داد تا آب رود جيحون را بر روى ايشان روان سازند .
در نتيجه اجراى اين دستور ، مهاجمان كه نزديك بود غرق شوند ، بى آنكه از حمله خود نتيجهاى گرفته باشند از آن جا رفتند و از كار بيهوده خود پشيمان شدند و سلطانشاه را كه باعث آن درد سر
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 22
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢