اين دو تن بر او چيرگى داشتند .
دادخواهان چون از شكايات خود نتيجهاى نگرفتند به مسجد جامع قصر خليفه هجوم بردند و از مردم كمك خواستند و واعظ را از وعظ باز داشتند و كارى كردند كه نماز بيشتر مردم نيز از دست رفت .
خليفه عباسى از اين پيشامد ، سخت ناراحت شد . ولى قطب الدين و تنامش به نگرانى خليفه و دادخواهى ستمديدگان اعتنائى نكردند . ناچار خداوند بزرگ نيز ، به خاطر اينكه دعا و اهل دعا را خوار انگاشته بودند ، ديگر مهلتشان نداد .
در نتيجه ، روز پنجم ذى القعده قطب الدين قايماز در صدد تحقير و آزار ظهير الدين بن عطار بر آمد كه خزانهدار بود و از ياران خاص خليفه عباسى - المستضيء باللّه - شمرده مىشد .
خليفه به ظهير الدين گرايش و عنايت كامل داشت ولى قطب الدين علاقه خليفه به ظهير الدين را در نظر نگرفت و براى ظهير الدين پيام داد و او را نزد خود خواند .
ظهير الدين كه بر جان خود بيمناك شده بود ، نرفت و گريخت .
قطب الدين قايماز خانه او را آتش زد و اميران را قسم داد و به قيد سوگند آنان را يار و پشتيبان خود ساخت و همه را جمع كرد و در انديشه هجوم به اقامتگاه خليفه افتاد چون مىدانست كه ظهير - الدين بن عطار در آن جاست .
خليفه كه از اين موضوع آگاه شد و آن چيرگى و ستيزهجوئى را ديد ، بر بام كاخ رفت و در برابر توده مردم نمايان شد و به يكى از خادمان خود فرمان داد تا مردم را به يارى طلبد .
او نيز فرياد كشيد و از مردم يارى خواست و به ايشان گفت : « دارائى قطب الدين مال شما و خون او مال ما . »
مردم كه اين سخن شنيدند ، همه به سوى خانه قطب الدين روانه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 117
مساهمون: ابن الأثير
ص١١٧