تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 8

مساهمون:

ص٨
از اشعار تو گوهرى به دست من رسيد كه طى آن دربارهء من بزرگىها و معانى بلند را با هم جمع كرده بودى . من مدتى بود از شعر كناره گرفته بودم زيرا وقتى دورهء جوانى از من روى برتافت استعداد شاعرى نيز از من رو گردان شد . كى ديگر از شصت سالگى به بعد لفظ عالى از قريحهء شخص تراوش مىكند ؟ چون در اين سن من اگر بخواهم سست‌ترين سخن را ادا كنم ذهنم سركشى مىكند و آمادگى نشان نمىدهد . گفتم برادرم فرزندان و خانوادهء مرا مواظبت و مراعات خواهد كرد و پيمان و قيودى را كه من نسبت به آنها بر عهده دارم حفظ خواهد نمود . و به آنان پاداشى خواهد داد و محبتى خواهد كرد كه آن را ميراث خود مىشمردم ولى انجامش را به او تكليف نكردم . ترا چه مىشود از اينكه روزگار نيزهء مرا خم كرد و شمشير گذشتهء مرا در هم شكست . تو دگرگون شدى تا اينكه نيكوكاريت تبديل به بيرحمى شد و نزديكى تو به آنان مايه ستمگرى و بىاعتنائى گرديد . و من از آنچه بدان اميدوار بودم تهى دست ماندم و ديدم كه يأس ، مرا از راه اميد باز مىدارد . من از عهدى كه كرده بودم برنگشتم و گذشت اين سالها دوستى مرا تغيير نداده است . در برابر حوادث روزگار هيچ چيزى عجيب نيست . به هر صورت من ترا دست راست و ساير مردم را دست چپ خود مىبينم . خود را بدين قصيده كه مانند دوشيزهء بكرى است بياراى ، كه اگر ستارگان آسمان قرين آن واقع شوند درخشان به شمار نمىآيند . اين شعر گوهرى از صفات تو را دارد كه آن را آراسته است همچنانكه رشتهء گوهر ، زيبارويان را آرايش مىدهد .