از اشعار تو گوهرى به دست من رسيد كه طى آن دربارهء من بزرگىها و معانى بلند را با هم جمع كرده بودى .
من مدتى بود از شعر كناره گرفته بودم زيرا وقتى دورهء جوانى از من روى برتافت استعداد شاعرى نيز از من رو گردان شد .
كى ديگر از شصت سالگى به بعد لفظ عالى از قريحهء شخص تراوش مىكند ؟ چون در اين سن من اگر بخواهم سستترين سخن را ادا كنم ذهنم سركشى مىكند و آمادگى نشان نمىدهد .
گفتم برادرم فرزندان و خانوادهء مرا مواظبت و مراعات خواهد كرد و پيمان و قيودى را كه من نسبت به آنها بر عهده دارم حفظ خواهد نمود .
و به آنان پاداشى خواهد داد و محبتى خواهد كرد كه آن را ميراث خود مىشمردم ولى انجامش را به او تكليف نكردم .
ترا چه مىشود از اينكه روزگار نيزهء مرا خم كرد و شمشير گذشتهء مرا در هم شكست .
تو دگرگون شدى تا اينكه نيكوكاريت تبديل به بيرحمى شد و نزديكى تو به آنان مايه ستمگرى و بىاعتنائى گرديد .
و من از آنچه بدان اميدوار بودم تهى دست ماندم و ديدم كه يأس ، مرا از راه اميد باز مىدارد .
من از عهدى كه كرده بودم برنگشتم و گذشت اين سالها دوستى مرا تغيير نداده است .
در برابر حوادث روزگار هيچ چيزى عجيب نيست . به هر صورت من ترا دست راست و ساير مردم را دست چپ خود مىبينم .
خود را بدين قصيده كه مانند دوشيزهء بكرى است بياراى ، كه اگر ستارگان آسمان قرين آن واقع شوند درخشان به شمار نمىآيند .
اين شعر گوهرى از صفات تو را دارد كه آن را آراسته است همچنانكه رشتهء گوهر ، زيبارويان را آرايش مىدهد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 8
مساهمون: ابن الأثير
ص٨