تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
فصل بهار بود و گل و گياه در همه جا ديده مىشد . عبد المؤمن در آن جا اقامت گزيد . و راه‌ها را بست . از اردوگاه او نيز هيچ كس حق بيرون رفتن نداشت . اين وضع بيست روز ادامه يافت . در نتيجه ، مردم شهرها آرام گرفتند و از آن سپاه انبوه ، با وجود كثرت و عظمتى كه داشت ، بىخبر ماندند . سپاهيان عبد المؤمن مىگفتند : « او را هيچ چيز تحريك نمىكند جز خبرى كه از اندلس برايش برسد . » پس از بيست روز عبد المؤمن به قصد اندلس دستور حركت داد . اعرابى كه از او رميده بودند و به بيابان گريخته بودند وقتى ديدند سر و صداى قشون عبد المؤمن خوابيده ، از جانب او آسوده خاطر شدند و برگشتند و در شهرهاى مألوف خود سكونت گزيدند و استقرار يافتند . عبد المؤمن ، همين كه از بازگشت ايشان آگاه شد ، دو پسر خود ، ابو محمد و ابو عبد الله را با سى هزار مرد جنگى از بزرگان و دليران موحدان ، به سر وقت ايشان گسيل داشت . دو برادر با قشونى كه در اختيار داشتند به سرعت حركت كردند و بيابان‌ها را درنورديدند و پيش رفتند . اعراب هنگامى از اين حمله آگاه شدند كه آن سپاه انبوه بطور غافلگيرانه و ناگهانى در پشت سرشان بود آن هم از طرف صحرا كه اعراب اگر خواستند مجددا به صحرا برگردند راهشان بسته باشد . اين اعراب ، تازه در جنوب قيروان نزديك كوهى كه آن را جبل القرن مىخواندند فرود آمده بودند . در آن جا هشتاد هزار خانوار زندگى مىكردند . مشاهير سركردگان آنان عبارت بودند از : ابو محفوظ محرز بن زياد ، و مسعود بن زمام ، و جبارة بن كامل و چند تن ديگر . وقتى لشكريان عبد المؤمن برايشان دست يافتند ، وحشت زده