فصل بهار بود و گل و گياه در همه جا ديده مىشد .
عبد المؤمن در آن جا اقامت گزيد . و راهها را بست . از اردوگاه او نيز هيچ كس حق بيرون رفتن نداشت .
اين وضع بيست روز ادامه يافت .
در نتيجه ، مردم شهرها آرام گرفتند و از آن سپاه انبوه ، با وجود كثرت و عظمتى كه داشت ، بىخبر ماندند .
سپاهيان عبد المؤمن مىگفتند : « او را هيچ چيز تحريك نمىكند جز خبرى كه از اندلس برايش برسد . »
پس از بيست روز عبد المؤمن به قصد اندلس دستور حركت داد .
اعرابى كه از او رميده بودند و به بيابان گريخته بودند وقتى ديدند سر و صداى قشون عبد المؤمن خوابيده ، از جانب او آسوده خاطر شدند و برگشتند و در شهرهاى مألوف خود سكونت گزيدند و استقرار يافتند .
عبد المؤمن ، همين كه از بازگشت ايشان آگاه شد ، دو پسر خود ، ابو محمد و ابو عبد الله را با سى هزار مرد جنگى از بزرگان و دليران موحدان ، به سر وقت ايشان گسيل داشت .
دو برادر با قشونى كه در اختيار داشتند به سرعت حركت كردند و بيابانها را درنورديدند و پيش رفتند .
اعراب هنگامى از اين حمله آگاه شدند كه آن سپاه انبوه بطور غافلگيرانه و ناگهانى در پشت سرشان بود آن هم از طرف صحرا كه اعراب اگر خواستند مجددا به صحرا برگردند راهشان بسته باشد .
اين اعراب ، تازه در جنوب قيروان نزديك كوهى كه آن را جبل القرن مىخواندند فرود آمده بودند .
در آن جا هشتاد هزار خانوار زندگى مىكردند .
مشاهير سركردگان آنان عبارت بودند از : ابو محفوظ محرز بن زياد ، و مسعود بن زمام ، و جبارة بن كامل و چند تن ديگر .
وقتى لشكريان عبد المؤمن برايشان دست يافتند ، وحشت زده
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 55
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٥