شهر را محاصره كردند .
مردم قزوين در برابرشان ايستادگى نشان دادند و سختترين جنگى را كردند كه مردم تا آن زمان ديده بودند .
يكى از دوستان ما ، بلكه از بزرگان ما ، كه از پيشوايان فضلا شمرده مىشود ، براى من حكايت كرد و گفت :
« من در قزوين به فرا گرفتن دانش سرگرم بودم . در آن جا مردى بود كه گروه بزرگى را رهبرى مىكرد .
« همه او را دلير مىخواندند .
« سربند سرخ رنگى داشت كه هنگام نبرد آن را به سر خود مىپيچيد .
« من او را دوست داشتم و از همنشينى با وى خوشم مىآمد .
روزى پيش او بودم كه گفت :
« ملاحده فردا به اين شهر حمله مىكنند . و ما بيرون مىرويم و با آنان مىجنگيم . من نخستين كسى خواهم بود كه بدين جنگ تن در مىدهم و همين سربند سرخ رنگ را هم به گرد سر خواهم داشت . در اين پيكار هيچ كس جز من كشته نخواهد شد . آنگاه ملاحده مراجعت خواهند كرد و مردم شهر نيز باز خواهند گشت .
« به خدا سوگند همين كه روز بعد فرا رسيد بانگ بر آمد كه ملاحده به شهر روى آوردهاند .
« مردم براى سركوبى آنان بيرون رفتند .
« من سخن آن مرد را بباد آوردم و از شهر بيرون رفتم ولى به خدا سوگند دليرى جنگ را نداشتم فقط مىخواستم ببينم كه آنچه او گفته بود راست خواهد بود يا نه .
« اندكى نگذشته بود كه مردم از ميدان نبرد بازگشتند و كشتهاى را بر روى دست مىآوردند كه سربندى سرخ رنگ بر گرد سر پيچيده بود .
« و گفتند كه در اين جنگ جز اين مرد هيچ كس ديگر كشته
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 211
مساهمون: ابن الأثير
ص٢١١