تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
شهر را محاصره كردند . مردم قزوين در برابرشان ايستادگى نشان دادند و سخت‌ترين جنگى را كردند كه مردم تا آن زمان ديده بودند . يكى از دوستان ما ، بلكه از بزرگان ما ، كه از پيشوايان فضلا شمرده مىشود ، براى من حكايت كرد و گفت : « من در قزوين به فرا گرفتن دانش سرگرم بودم . در آن جا مردى بود كه گروه بزرگى را رهبرى مىكرد . « همه او را دلير مىخواندند . « سربند سرخ رنگى داشت كه هنگام نبرد آن را به سر خود مىپيچيد . « من او را دوست داشتم و از همنشينى با وى خوشم مىآمد . روزى پيش او بودم كه گفت : « ملاحده فردا به اين شهر حمله مىكنند . و ما بيرون مىرويم و با آنان مىجنگيم . من نخستين كسى خواهم بود كه بدين جنگ تن در مىدهم و همين سربند سرخ رنگ را هم به گرد سر خواهم داشت . در اين پيكار هيچ كس جز من كشته نخواهد شد . آنگاه ملاحده مراجعت خواهند كرد و مردم شهر نيز باز خواهند گشت . « به خدا سوگند همين كه روز بعد فرا رسيد بانگ بر آمد كه ملاحده به شهر روى آورده‌اند . « مردم براى سركوبى آنان بيرون رفتند . « من سخن آن مرد را بباد آوردم و از شهر بيرون رفتم ولى به خدا سوگند دليرى جنگ را نداشتم فقط مىخواستم ببينم كه آنچه او گفته بود راست خواهد بود يا نه . « اندكى نگذشته بود كه مردم از ميدان نبرد بازگشتند و كشته‌اى را بر روى دست مىآوردند كه سربندى سرخ رنگ بر گرد سر پيچيده بود . « و گفتند كه در اين جنگ جز اين مرد هيچ كس ديگر كشته
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 211 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت