تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
وقتى روزگار سلطنت سلطان الب ارسلان سلجوقى فرا رسيد ، اين داستان را در خدمتش ذكر كردند . و او فرمان داد كه ساختمان را تجديد كنند . سپس شادياخ بار ديگر ويران گرديد . در اين زمان كه نيشابور رو به خرابى نهاده بود و حفظ آن امكان نداشت و غزان نيز شهرها را پامال قتل و غارت مىكردند ، امير مؤيد دستور داد ديوار شادياخ را بسازند و رخنه‌ها و شكاف‌هاى آن را بگيرند و منازل مسكونى آن را تعمير كنند . اين كار انجام شد و او و ساير مردم در آن سكونت گزيدند . نيشابور خالى ماند و به كلى ويران شد و هيچكس در آن نماند .
هامش
[ ( ) ] بقيه ذيل از صفحه قبل روزى آن سپاهى به دو گفت : رو اسب مرا سير آب كن . وى نه يارا داشت كه به فرمان او نرود و نه مىتوانست از خانه خود دور شود . به زن خود گفت : تو برو و اسبش را سيراب كن تا اينكه من از دارائى كه داريم در خانه پاسبانى كنم . زن رفت . و او نيكو روى و زيبا بود . قضا را عبد الله بن طاهر سواره بدانجا رسيد و آن زن را ديد و پسنديد و از ساده پوشى او در شگفت شد و او را به خود خواند و گفت : روى تو و اندام تو سزاوار آن نيست كه اسبى را خدمت كنى و آب دهى . روزگارت چيست ؟ گفت : اين كارى است كه عبد الله بن طاهر بر سر ما آورده است . خدا او را بكشد ! سپس پيشامد را بر او گفت . وى در خشم شد و با خود گفت : اى عبد الله . مردم نيشابور از تو بدى ديدند . بقيه ذيل در صفحه بعد