هنوز حرف خود را به پايان نرسانده بود كه نور الدين به خانه شحنه وارد گرديد .
شحنه برخاست و به سوى او رفت و دستش را بوسيد . ساير باران نور الدين نيز به وى پيوستند .
آنگاه به جانب سنجار روانه شد .
هنگامى كه به سنجار رسيد جز يك نفر ركابدار و يك نفر اسلحهدار كس ديگرى همراهش نبود .
او در حول و حوش شهر فرود آمد و يكى را نزد مقدم فرستاد كه رسيدن وى را به او اطلاع دهد .
فرستاده او به شهر رفت و چون مقدم عبد الملك تازه عازم موصل شده و پسر خود شمس الدين محمد را در قلعه گذارده بود ، شمس الدين اين موضوع را به او خبر داد و كسى را مامور كرد كه بدنبال پدرش برود و در راه او را بيابد و آمدن نور الدين را به اطلاعش برساند .
مقدم عبد الملك همين كه از ورود نور الدين محمود با خبر شد به سنجار برگشت و آن را تسليم نمود .
نور الدين وارد سنجار گرديد و قاصدى را پيش فخر الدين قرا ارسلان صاحب قلعه فرستاد و بسبب دوستى و مودتى كه ميانشان بود از او خواست كه با قشون خود به وى بپيوندد .
اتابك قطب الدين و جمال الدين و زين الدين كه در موصل بودند وقتى خبر اين واقعه را شنيدند لشكريان خود را گرد آوردند و به سوى سنجار حركت كردند .
وقتى به تل يعفر رسيدند ، در حالى كه قصد حمله به نور الدين محمود را داشتند ، پيك و پيامهائى رد و بدل كردند .
جمال الدين وزير به آنان گفت : « صلاح نيست كه ما نور الدين را محاصره كنيم و با او بجنگيم . زيرا ما قدر و مقام او را در نزد
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٥