آورم . هيبت او مرا گرفت . پرسيدم : اى سرور من ، چه كسى با تو چنين كرد ؟ نتوانست جواب دهد . و در دم جان سپرد . خداوند بيامرزدش . »
هم او مىگفت : « اتابك شهيد صورتى زيبا و گندمگون و چشمانى نمكين داشت . موى سرش سپيد شده و عمرش از شصت سال گذشته بود . »
وقتى پدرش كشته شد ، همچنان كه پيش ازين ذكر كرديم ، او كودكى خردسال بود .
جسد اتابك شهيد در رقه مدفون گرديد .
هيبت بسيار او لشكريان و رعاياى او را تحت تاثير قرار مىداد . در سياست چيره دست بود و نمىگذاشت كه هيچ توانائى بر ناتوان ظلم كند .
شهرها پيش از آن كه به تصرف او در آيند ، در نتيجه جور بيداد و عوض شدن و نقل و انتقال پى در پى واليان و نزديكى با فرنگيان ، همه ويران شده بودند .
اتابك آن شهرها را آباد كرد . و شهرها از مردم و سكنه پر شد .
پدر من حكايت مىكرد و مىگفت : « من موصل را ديدم كه قسمت اعظمش ويران بود به حدى كه انسان وقتى نزديك محله طبالان مىايستاد ، مسجد جامع عتيق و دار السلطان را ميديد كه ميان آنها زمين پهناورى بود و هيچ آبادى وجود نداشت . و كسى تا مسجد جامع نمىتوانست برود مگر اينكه يكى او را حمايت كند .
ولى الآن مسجد جامع ميان آبادى هاست و در آن اماكن زمين خالى و بىمصرف نيست .
پدرم ، همچنين ، براى من حكايت كرد كه : « اتابك عماد الدين
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 103
مساهمون: ابن الأثير
ص١٠٣