پيشروى كردند . و به تدبير عبد المؤمن براى بدام انداختن آنان كمين گرفتند .
عبد المؤمن به لشكريان خود گفت : « وقتى صداى طبل را شنيديد ، آنگاه خود در بالاترين چشمانداز كاخى كه بنا كرده بود خروج كنيد . »
نشست تا صحنه جنگ را تماشا كند .
لشكريان او پيش رفتند و جنگ كردند و پايدارى نشان دادند .
وقتى پيكار به اوج شدت رسيد ناگهان به اهل مراكش پشت كردند و گريختند تا مراكشيان آنها را دنبال كنند و به كمينگاهى كه براى آنان ترتيب داده بودند برسند و بدام بيفتند .
اين نقشه اجرا شدند . نقابداران وقتى فرار آنها را ديدند و فريب خورد و به اميد حصول پيروزى به تعقيبشان پرداختند تا به شهر عبد المؤمن رسيدند و قسمت اعظم ديوار شهر را خراب كردند .
مصامده به عبد المؤمن گفتند كه امر كند تا طبلها را بصدا درآورند .
تا مردان از كمينگاه خارج شوند .
ولى عبد المؤمن گفت : « صبر كنيد تا تمام كسانى كه به طمع تصرف اين شهر هستند برسند . »
وقتى اكثر تعقيب كنندگان رسيدند ، عبد المؤمن فرمان داد كه طبل را بنوازند .
صداى طبل كه بلند شد ، مردان از كمين بيرون جستند و مصامده كه تظاهر به فرار كرده بودند ناگهان به طرف نقابداران برگشتند و از آنان تا حدى كه دلشان مىخواست كشتند .
اين بار نقابداران بودند كه پا بفرار نهادند ولى بر اثر تنگى ،
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 338
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٣٨