دروازههاى شهر عدهاى كه شمارهء آنان را فقط خداوند سبحان مىداند ، هلاك شدند .
چون اسحق بن على بن يوسف طفلى خردسال بود ، شيوخ نقابداران ، امور دولت او را اداره ميكردند .
اين عده موافقت نمودند كه شخصى بنام عبد الله بن ابو بكر به خدمت عبد المؤمن برود و او را از بيچارگى زنان و ناتوانى مردان شهر آگاه كند و او را بر سر رحم آورد و ازو امان بخواهد .
اين رسالت نتيجه معكوس داد و عبد المؤمن كه از ناتوانى و ضعف مردم آگاه شد به شدت جنگ افزود و براى تصرف شهر منجنيقها و برجهائى نصب كرد . و چنان كار را بر آنان سخت گرفت كه ذخيره خواربارشان بپايان رسيد و از روى ناعلاجى چارپايان خود را خوردند و بيش از صد هزار نفر بر اثر گرسنگى تلف شدند و از بوى مردگان ، عفونت سراسر شهر را فرا گرفت .
در مراكش قشونى هم از فرنگيان قرار داشت و مرابطان از آنها يارى خواسته بودند . آنان نيز به كمك آمدند .
وقتى كار جنگ و مدت محاصره به درازا كشيد ، اهالى مراكش كسانى را نزد عبد المؤمن فرستادند و ازو امان خواستند .
عبد المؤمن نيز آنان را امان داد .
لذا يكى از دروازههاى شهر را كه باب اغمات نام داشت به روى لشكريان او گشودند .
آنان نيز با شمشير داخل شدند و شهر را با قهر و خشونت گرفتند و هر كه را كه يافتند از دم تيغ گذراندند تا به كاخ امير المسلمين رسيدند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 339
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٣٩