امير اسحق و تمام امراء مرابطان را كه با بودند از كاخ بيرون كردند و به كشتن آنان پرداختند .
اسحق از شدت علاقهاى كه به زنده ماندن داشت پيش عبد المؤمن شروع به خواهش و گريه و زارى كرد .
امير سير بن الحاج كه دستش از پشت بسته بود به طرف اسحق رفت و تف به صورت وى انداخت و گفت :
« خيال ميكنى در برابر پدر و مادرت گريه ميكنى ؟ مثل مردان صبر و استقامت داشته باش . اين مرد نه از خدا ميترسد ، نه دينى دارد . »
همين كه اين حرف از دهانش درآمد ، موحدان چوب را به جانش كشيدند و با چوب آنقدر او را زدند كه جان به جان آفرين تسليم كرد .
او يكى از دلاوران شمرده مىشد كه در شجاعت معروف بود .
پيش از او اسحق را ، با وجود خردسالى ، جلو انداختند و گردنش را زدند .
اين واقعه بسال 542 هجرى قمرى اتفاق افتاد .
اسحق آخرين سلطان مرابطان بود و با كشته شدن او دولت مرابطان منقرض گرديد .
مدت سلطنت مرابطان هفتاد سال بود . و در اين سلسله چهار تن : به نامهاى يوسف ، على ، تاشفين و اسحق ، فرمانروائى كردند .
عبد المؤمن پس از فتح مراكش ، در آنجا اقامت گزيد و آنجا را مركز فرمانروائى خود قرار داد .
او وقتى در مراكش به قتل عام پرداخت و در كشتن مردم زيادهروى كرد ، اكثر اهالى از بيم جان خود پنهان شدند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 340
مساهمون: ابن الأثير
ص٣٤٠