گفتند . و ابو عبد اللّه بن عطيه در مدح القائم بامر اللّه اشعارى سرود كه در آن بيان خطبه بنام او در حلب و مكه و مدينه آمده بود .
( دو بيت از آن مديحه را مؤلف فاضل نقل كرده قسمت كه ترجمهاش سودى نداشت . م . )
بيان استيلاى سلطان الب ارسلان بر حلب
در اين سال سلطان الب ارسلان از راه دياربكر ، به حلب رفت . در دياربكر حكمران آن نصر بن مروان به پيشواز سلطان بيرون شد و با تقديم يكصد هزار دينار مراسم خدمت بجاى آورد . و آن مبلغ را براى او و اقامت سلطان حمل كرد .
الب ارسلان دريافت كه آن بر ( مردم ) بلاد تقسيط كرده است . پس دستور رد آن بداد و از آنجا به آمد رسيد و آن نقطه را مرزى استوار و منيع بديد و بر آن تبرك جست و دست بر ديوار و باروى شهر كشيده و به سينه خود ميكشيد . و از آنجا به « رها » رفت و بمحاصرهء آن اقدام كرد و لكن به چيزى دست نيافت . و رو به حلب نهاد . پيش از وصول سلطان به حلب نقيب النقباء ابو الفوارس طراد با نامهء ( القائم بامر اللّه ) و خلعتهاى او به حلب وارد شده بود . محمود به او گفت : خواهش دارم به پيشواز سلطان بيرون شوى و مرا از حضور نزد او معاف بدارى . نقيب النقباء بيرون شد و سلطان را آگاه كرد كه محمود خلعتهاى قائميه ( مقصود القائم بامر اللّه است م . )
پوشيده و خطبه ( خليفه و سلطان ) خوانده است . سلطان گفت : خطبهء آنها چه ارزشى تواند داشت و آنها در اذان « حى على خير العمل » گويند و ناگزير محمود بايستى بحضور رسد و پاى بر بساط ما نهد . و محمود از اين كار امتناع ورزيد . محاصرهء شهر ( حلب ) تشديد گرديد و نرخها گران شد ، و جنگ بزرگ شد . روزى سلطان شخصا يورش به شهر برد و نزديك بدان رسيد . بناگاه سنگى از منجنيق بر اسب او بيفتاد .
همين كه كار بر محمود سخت شد ، شبانه با مادر خود منيعه دختر وثاب نميرى بيرون شده و بر سلطان وارد شدند . مادر محمود ، منيعه به سلطان گفت : اين فرزند من است