تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
پاسخ ناآرام شده بر او گران آمد . پيشوا و فقيه او ابو نصر محمد بن عبد الملك بخارى حنفى به سلطان گفت : تو در راه دينى جنگ ميكنى كه خداوند وعدهء پيروزى و برترى آن بر ساير اديان داده است . اميدوار چنانم كه خداوند بزرگ اين پيروزى بنام تو نوشته باشد و تو روز جمعه بعد از زوال در ساعتى كه خطباء بر منبرند . دشمن را به نبرد بخوان . خطباء براى مجاهدين دعاى پيروزى ميخوانند و اين نيايش قرين اجابت خواهد بود . همين كه آن ساعت فرا رسيد ، ابو نصر براى لشكريان به پيشنمازى نماز گذارد و سلطان بگريست و مردم هم گريستند و دعا كرد . و با وى همصدا دعا كردند . و سلطان به آنها ( لشكريان ) گفت : هر كس خواهد برود راه گشاده است و برود . در اينجا سلطانى در ميان نيست كه امر و نهى كند ، و كمان و تركش تير بيفكند و شمشير و گرز برداشت . و دم اسب خويش بدست خود گره زد . افراد سپاهى نيز همان كار كردند و جامهء سپيد در آميخته با كافور بپوشيد و گفت : اگر كشته شدم ، همين كفن من خواهد بود . سلطان در آن حال و هيئت به روميان حمله‌ور شد ، آنها نيز يورش بردند ، همين كه نزديك به آنها رسيد از اسب به زير آمد و روى بر خاك ماليد و بگريست و نيايش بسيار كرد و سپس سوار بر اسب شد و حمله كرد و لشكريانش نيز با وى حمله‌ور شدند . مسلمانان خود را ميان سپاهيان دشمن افكندند . گرد و غبارى كه از سم ستوران برخاسته بود ، حاجزى را تشكيل داده و مسلمانان هر گونه كه ميخواستند از سپاهيان دشمن ميكشتند و خداوند پيروزى خود را نصيب آنان كرد و روميان روى بهزيمت نهادند و آنقدر كشته از خود بجاى گذاشتند كه برون از شمار و زمين پوشيده از نعش آنها شده بود و پادشاه روم اسير شد . يكى از غلامان گوهرآئين او را اسير كرد و ميخواست او را بكشد . خادمى كه با پادشاه بود به او گفت او را مكش ، او پادشاه است . اين غلام را گوهر آئين بر نظام الملك عرضه داشته بود . و نظام الملك با