امر كرد آن غلامان را بياورد ، آن سپاهى برفت و به غلامانش دستور داد بگريزند و نزد سلطان برگشت و گفت : آنها را پيدا نكردم ملكشاه به آن مرد شهرى گفت اين بندهء ( مملوك ) مرا بگير كه او را به تاوان خربزه به تو بخشيدم و او آنهايى كه خربزهات گرفتهاند حاضر مىكند و به خدا سوگند اگر او را آزاد كنى گردنت را ميزنم شهرى او را گرفت و آن غلام خود را به سيصد دينار بازخريد كرد ، مرد شهرى نزد سلطان بازگشت و گفت : او را به خودش به سيصد دينار فروختم ، ملكشاه گفت : به اين ترتيب راضى شدى ؟ گفت : آرى ، سلطان گفت : برو به راه خود .
عبد السميع بن داود عباسى گويد : ملكشاه را ديدم كه دو مرد از ساكنان عراق سفلى از روستاى « حداديه » كه به ابنى غزل ناميده ميشدند ، بديدارش آمده او را ديدند ملكشاه توقف كرد و آن دو مرد گفتند مقاطع ما امير خمارتكين يك هزار و ششصد دينار ما را مصادره كرده و دندان يكى از ما را نيز شكسته است و به سلطان نشان دادند ، و ما خدمت رسيديم كه قصاص ما گيرى اگر حق ما را چنان كه خداوند واجب كرده است گرفتى فبها و گر نه خدا بين ما حكم خواهد كرد .
عبد السميع گويد ، ديدم كه سلطان از مركب خود پياده شد و گفت : هر يك از شما دو تن از يك طرف آستين من بگيريد و مرا به سمت خواجه حسن ( مقصودش نظام الملك بود ) ببريد ، آن دو نفر خوددارى كردند ، آنان را سوگند داد كه آنچه گفته است بكنند ، پس هر يك از آنها گوشهاى از آستين او بگرفته و به آنها نزد نظام الملك رفت . بنظام الملك خبر دادند ، شتابان بيرون شد و سلطان را ديد و زمين ببوسيد و گفت : اى شاه جهان چه چيز شما را وادار به اين كار كرده است ؟ ملكشاه به او گفت : كه فردا نزد خدا حال من چگونه خواهد بود . هر گاه حقوق مسلمانان از من بازخواست كنند ؟ من تو را اين جايگاه و منصب بدادم كه مانند همچو موقفى كفايت كارم كنى و اگر به رعيت آزارى رسيد ، تو بداد او برسى ، پس به من و خود بنگر .
نظام الملك زمين ببوسيد و در خدمتش روان شد ، و همان وقت برگشته و فرمان عزل خمارتكين از اقطاع او صادر كرد و مالى كه از آن دو نفر گرفته شده
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 189
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٩