و از بغداد حركت كرد و رفت و جنازهء سلطان را بهمراه برد . و پنهانى اموالى ميان امراء پخش كرد و آنها را سوگند داد كه نسبت به فرزندش محمود وفادار باشند اين امور را تاج الملك تصدى داشت خاتون قوام الدوله كربوقا كه فرمانرواى موصل شده بود با انگشترى سلطان به اصفهان فرستاد و او از مستحفظ قلعه خواست كه فرود آيد و آن را تسليم او كند و چنان وانمود ساخت كه سلطان به او دستور داده است ، تا آن موقع چنان چيزى از سلطان به گوش نخورده بود و خبر آن هم به كسى نرسيده و صورتى هم ( در ماتم او ) نخراشيده بودند .
مولد او بسال چهار صد و هفت بود ، و از نيكوترين مردم به صورت و معنى بود و از مرز چين تا آخر بلاد شام و از دورترين بلاد اسلام در شمال تا آخر بلاد يمن بنام او خطبه خوانده ميشد و پادشاهان روم برايش جزيه ميفرستادند و مطلبى از وى فوت نميشد و در دوران او امنيت و آرامش و دادگسترى شمول كلى داشته و مستقر بود .
از كارهاى اوست كه چون برادرش تكش در خراسان عليه او بپاخاست ، ملكشاه در عزيمت بمقابله با او از مشهد ( مقدس ) على بن موسى الرضا در طوس عبور كرد ، و بقعهء امام ( عليه السلام ) را زيارت كرد ، همين كه بيرون آمد به نظام الملك گفت : براى چه چيز دعا كردم ؟ گفت : دعا كردى خداوند تو را يارى كند ، گفت :
من همچو دعائى نكردم بلكه گفتم خداوندا آن كس كه براى مسلمانان اصلح و براى رعيت انفع است همو را يارى كن .
از او حكايت كردهاند كه مردى شهرنشين را ديد گريه مىكند و طلب يارى از او كرد و گفت : خربزهاى بدرمى چند خريده بودم كه جز آن پولى نداشتم ، سه تن از تركان بر من غالب آمدند و آن را از من گرفتند ، سلطان به او گفت : بنشين ! سپس فراشى را احضار كرد و گفت . من ميل به خوردن خربزه دارم ، خربزه آغاز رسيدنش و نوبر بود و دستور داد در اردوگاه بگردد و بيابد فراش رفت سپس برگشت و با خود خربزهاى داشت ، پس امر كرد كسى كه خربزه نزد او يافته شده بياوردند و او را آوردند سلطان از او پرسيد اين خربزه را از كجا آوردى ؟ گفت : غلامان من برايم آوردند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٨