جامههاى مردم را نيز تاراج نموده و معتمد را با فرزندانش از ذكور و اناث امير كردند و تمام دارائى آنها را تا به حد استيصال گرفتند و از ملك و دارائى لقمهء نانى هم برايشان بجاى نگذاشتند .
آوردهاند كه معتمد با گرفتن امان و زينهار شهر را تسليم كرد و پيمان زينهار و امان نامه نوشته آنها را سوگند داد بجان خود و اهل بيت خويش و مال و بردگان و جميع اسباب و اثاث متعلق به خودش . و همين كه بموجب آن پيمان شهر را تسليم كرد . آنها بعهد خود وفا نكردند و آنان را اسير كرده و دارائىشان را به غنيمت ربودند و معتمد و خانوادهاش را به شهر اغمات فرستاده در آنجا زندانى كردند . و امير المسلمين كارى با آنها كرد كه هيچكس پيش از او چنان نكرده و بعدها هم نخواهد كرد مگر كسى كه چنان رذالتى را بر خود پسنده كند . او آنها را زندانى كرد و چيزى براى آنها كه قوت لا يموت باشد ، مقرر نكرد تا جائى كه دختران معتمد براى مردم با گرفتن دستمزد نخريسى كرده آن را خرج معيشت خود مينمودند . اين موضوع را معتمد ، هنگام درگذشتن در اشعارى ياد كرده است . امير المسلمين با اين كار كوچكى و حقارت نفس خويش و لئامت خود را ارائه نمود .
شهر اغمات در دامنهء كوهساران نزديك مراكش واقع شده است .
و بيان آن بهنگام درگذشت معتمد بسال چهار صد و هشتاد و هشت و آنچه از احوال او ميدانيم خواهيم نمود .
ابو بكر بن اللبانه گويد : معتمد را پس از اسارتش در اغمات ديدار كردم و هنگام ورود بر او اشعارى سروده بودم و اين ابيات از جملهء آنهاست .
لم اقل فى الثقاف كان ثقافا * كنت قلبا به و كان شفافا
يمكث الزهر فى الكمام و لكن * بعد مكث الكمام يدنو قطانا
و اذا ما الهلال غاب نعيم * لم يكن ذلك الغيب انكسانا
انما انت درة للمعالى * ركب الدهر فوقها اصدافا
حجب البيت منك شخصا كريما * مثلما تحجب الدنان السلانا