تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
آنچه اميدانم بگويم ؟ المعز به او گفت : بگو و تو در زينهار ما هستى . آن رسول گفت : پادشاه ( روم ) آن سال كه مرا نزد تو فرستاد . عظمت و بزرگى تو و كثرت ياران تو را چنان ديدم كه نزديك بود ، بميرم . و چون به كاخ تو رسيدم ، نورى بس درخشان از آن ساطع نگريستم كه چشم مرا بر هم نهاد ، سپس بر تو وارد شدم ، تو را بر سريرت نشسته ديدم ، گمان كردم آفريدگارى . چنان كه هر گاه به من ميگفتى كه به آسمان عروج خواهى كرد آن را محقق مييافتم و اكنون هم نزد تو آمدم ، چيزى از آن همه عظمت و شكوه نيافتم به شهر شما وارد شدم . به چشم من سياه و تاريك نمود كرد . و بر شما وارد شدم ، از مهابتى كه آن سال نگريستم چيزى نديدم ، با خود گفتم آنچه ديدم از گذشته بود و اينك امور بر ضد آنست كه درگذشته بود . المعز بشنيدن آن سخنان سر بجيب تفكر فرو برد . و آن پيام آور از نزد او بيرون رفت ، و از آنچه بين آنها رفته بود . المعز به تب شديدى مبتلا شد و مرض او منتهى بمرگ او گرديد . مدت زمامداريش بيست و دو سال و پنجاه و دو روز بود و از آن مدت دو سال و نه ماه در مصر اقامت داشت و بقيه در افريقا بود ، او نخستين كس از خلفاى علوى است كه مصر را به تصرف درآورد و روى بدان نهاد . او بسيار دلبستگى به نجوم داشت و گفته‌هاى منجمين به كار مىبست . منجمى به او گفته بود : در فلان وقت او را قرانى هست و مشورت داد كه در زيرزمينى خود را پنهان سازد تا آن قرآن درگذرد . بمشورت او عمل كرد . سركردگان خود را احضار كرد و به آنها گفت : ميان من و خداى من عهدى است من نزد او ميروم و پسرم « نزار » ( مقصودش العزيز بود ) را بر شما خليفت مينمايم . گوش بفرمانش بوده اطاعتش كنيد . آنگاه بدان زير زمين رفت . هر گاه يكى از مغاربه ابرى به حال فرود آمدن مينگريست . به گمان اينكه المعز در آنست باشارت سلام ميداد المعز سالى غايب از انظار بود . سپس ظاهر شد و مدت مديدى زنده بود . تا اينكه بيمار شد و درگذشت و فرزندش العزيز