رفتند ، سليمان و بربرها از قرطبه بيرون شدند و فريقين تلاقى پيدا كرده و در ده فرسنگى قرطبه نبرد ميان آنها رويداد ، و آتش جنگ شعلهور شد سليمان و بربرها شكست خورده رو بهزيمت نهادند و خلق بسيارى از آنها كشته شد و سليمان اسير گرديد و او را نزد على بن حمود بردند ، و برادر و پدرش الحاكم بن سليمان بن عبد الرحمن الناصر با او بودند ، على بن حمود در محرم سال چهار صد و هفت وارد قرطبه شد ، خيران و سايرين وارد كاخ شدند بطمع اينكه المؤيد را زنده پيدا كنند ولى او را نيافتند ، و مدفن شخصى را ديدند و ببازرسى آن پرداختند ، و مردم را جمع كردند و يكى از جوانان ( شايد مقصود از غلام بچگان باشد م . ) كه المؤيد او را پرورده بود حاضر كردند ، و نعش را به او نشان دادند ، وى آن را تفتيش كرد ، دندانهايش را بازرسى نمود زيرا كه يك دندان سياه در دهان داشت كه آن جوان ميشناخت ، او و سايرين از ترس جان خود از على بن حمود گواهى كردند كه آن مرده المؤيد است ، و به خيران خبر دادند كه آن نعش از المؤيد است و لكن آن جوان ميدانست كه المؤيد زنده است ، على بن حمود سليمان را گرفت و كشت ، قتل او در هفتم محرم سال چهارصد و هفت رويداد ، پدر و برادر سليمان را هم كشت .
هنگامى كه پدر سليمان ( الحاكم ) را بحضور على بن حمود آوردند به او گفت :
اى شيخ المؤيد را كشتيد ، او گفت : به خدا سوگند ما او را نكشتيم و المؤيد زنده است ، آنگاه ابن حمود در كشتن او شتاب كرد ، الحاكم سالخورد مردى سليم بود و سر به گريبان خود داشت ، و آلوده به پليديهاى احوال فرزندش نبود ، على بن حمود بر قرطبه مستولى گرديد ، و مردم را دعوت به بيعت با خود كرد ، مردم با او بيعت كردند و ملك او را مسلم شد و به لقب المتوكل على اللّه ملقب گرديد .
بيان ظهور عبد الرحمن اموى
همين كه خيران با على مخالفت كرد ، جوياى احوال بنى اميه شد و در آن پىجوئى او را دلالت بر وجود عبد الرحمن بن محمد بن عبد الملك بن عبد الرحمن الناصر اموى نمودند ، وى مخفيانه از قرطبه بيرون رفته بود و در « جيان » فرود آمده بود و از