و گفتهء ديگرش : « و لطال ما زاحمت حول ركابه جبريلا » و مفادش اينست كه بسا در پيرامون موكبش جبرئيل دچار ازدحام گردد . . و ديگر از گفتهها كه منسوب به اوست و من در ديوان او نيافتم اينست كه گفته است :
« حل برقادة المسيح * حل بها آدم و نوح »
« حل بها اللّه ذو المعالى * فكل شيء سواه يريح »
باز هم در ستايش المعز است كه به فارسى چنين معنى ميدهد كه در « رقاده » مسيح فرود آمده ، آدم و نوح فرود آمده ، ذو المعالى چنان كه خدا خواسته فرود آمده همه چيز جز او باد است ! رقاده نام شهرى است نزديك به قيروان ، و آن كس كه به او تعصب ميورزد ( يعنى به المعز ) چنين تاويل مىكند ( اشاره به معناى اشعار فوق است م . ) و خدا داناست ( يعنى اينكه اين شعر از او باشد يا نباشد م . ) و بالجمله از حد مدح تجاوز روا داشته است .
سپس المعز بسير خود ادامه داد تا اينكه در اواخر شعبان اين سال باسكندريه رسيد در آنجا وجوه اهالى مصر و اعيان به خدمتش رسيدند . با خرسندى آنها را پذيرفت و ديدار كرد و مقدمشان گرامى داشت و به نيكى با آنان رفتار كرد و بعد در پنجم رمضان سال سيصد و شصت و دو به قاهره وارد شد و عساكر خويش در حومهء قاهره جاى فرمود .
و بسيارى از آنها در چادرها باقيماندند .
و اما يوسف بلكين ، پس از بدرود با المعز ، چون بازگشت در منصوريه اقامت گزيد و به تمشيت امور ملك پرداخت ، و عمال خويش بر ولايات گمارد . و سپس بگردش و بازديد حوزهء قلمرو خود پرداخت . و دلهاى مردم خوش كرد . در آن اثناء اهالى « باغايه » بر سر عامل او ريختند . و با او بجنگ و ستيز برخاسته او را ملزم نمودند .
يوسف سپاهى بسوى آن مردم گسيل داشت . ولى بر آنها چيرگى نيافت عامل او ، اوضاع و احوال را به يوسف گزارش كرد . يوسف آمادهء اقدام شد و سپاهيان گرد - آورد كه بسوى « باغايه » روان كند . در آن هنگام كه او سرگرم تجهيزات بود ،