نشستند . و سپاه فضل را مورد پى گرد قرار دادند و آنگاه بقهقرا بازگشتند كه سپاه فضل را بدنبال خود بدان كمينگاه كشانند . همين كه كسانى كه در كمينگاه در انتظار بودند مراجعت آنها را ( به حال قهقرا ) ديدند . گمان هزيمت آنها نمودند و در اين باره ترديد به خود راه ندادند . پس بمتابعت انها پشت به سپاه فضل نموده گريختند . سواران فضل آنها را دنبال كرده شمشير در جمع منهزمين به كار انداخته هزارها نفر از آنها را كشتند و ابو زكات منهزم گرديد و بنو قره هم با وى بودند و چون به محل بنى قره رسيد ، ماضى از پيشروى آنها جلوگيرى كرد و به ابو زكات گفتند : ما با تو متفقا جنگيديم و ديگر ميان ما كسى نمانده قتال كند ، راه خود در پيش گير و خويشتن نجات بده . ابا زكات از آنها جدا شد و به « نوبه » رفت . همين كه به دژى رسيد كه « حصن جبل نوبه » ميناميدند چنان وانمود كرد كه رسولى از جانب الحاكم براى ملك آنهاست . صاحب حصن ( دژبان ) به او گفت پادشاه بيمار است و ناگزيرم فرمان او را براى رفتن تو به نزد او بگيرم .
خبر اين كار به فضل رسيد . وى پيام به صاحب قلعه فرستاد و او را از حقيقت كار ابى زكات آگاه كرد . پس نگهبانى بر او گماشت كه او را حفظ كند و بيدرنگ پادشاه ( نوبه ) را از آن احوال آگاه نمود . پادشاه درگذشته و فرزندش بجاى او نشسته بود .
و او فرمان داد كه ابى زكات را تسليم نمايندهء الحاكم كنند . او هم او را تسليم فرستادهء الفضل كرد و او را بهمراه برد . فضل با وى ديدار كرد و گراميش داشت و در بخش چادرهاى خود او را جاى داد و سپس او را بمصر فرستاد ، و بمردم نماياندنش و در كوى و برزن بگرداندند .
ابى زكات به الحاكم رقعهاى بنوشت كه در آن چنين گفته بود : سرور من .
گناهان بزرگ است و بزرگتر از آن بخشايش تو است . خونريزى چنانچه خشم تو حلالش نكند ، حرام است . من خوب و بد كردم . و ستم به خود روا داشتم و بدكردارى من ، مرا بدين فرجام كشانيد و ميگويم :
« فررت فلم يعن الفرار . و من يكن * مع اللّه . لم يعجزه فى الارض هارب