همين كه كارش در بيداد بالا گرفت . فرمان خدا . چنان كه به حساب او آمده بود .
فرا رسيد . و آن چنين رخ داد كه « نقفور » عزم جزم كرد . پسران پادشاه مقتول را مقطوع النسل نمايد . كه نسلى از آنان بجاى نماند و ديگر احدى معارض پادشاهى اولاد او نگردد . مادر آنها كه از قصد « نقفور » آگاه شد ، دچار تلق و نگرانى شد ، و به حيله به كشتن او كمر بست و به « ابن شمشقيق » كه او نيز در آن هنگام « دمستق » بود پيامى فرستاد و او را با خود يار كرد . ملكه با « اين ششقيق » موافقت نمود كه وى با گروهى از مردان ، در جامهء زنان و زى نسوان به كاخ او درآيند . ملكه به همسر خويش « نقفور » در اين باره گفت كه گروهى از زنان وابسته و خويشاوندش بديدن او آمده بودند .
ملكه آنها را به مخفيگاهى متصل به كاخ شاهى هدايت كرده ، آنها در آنجا قرار گرفتند .
« ابن شمشقيق » به علت مهابت بزرگى كه « نقفور » داشت . سخت از او ميترسيد . با اين وجود دعوت ملكه را اجابت گفته پاسخ مثبت بخواست او داده بود . در شب ميلاد .
در اين سال « نقفور » بخوابيد . و بخوابى سنگين فرو رفت . آنگاه زنش در را گشود و آن جماعت بخوابگاه « نقفور » داخل شدند و او را كشتند . جماعتى از خواص و پاسدارانش بر آن گروه شوريدند . از آنان نيز در آن گير و دار هفتاد و چند تن كشته شدند . سپس فرزند ارشد پادشاه سابق بجاى پدر جلوس كرد و « ابن شمشقيق » مشاور او گرديد .
آوردهاند كه « نقفور » هيچگاه سلاح از خود دور نمىكرد . مگر آن شب كه خداى بزرگ خواسته بود كشته و نابود گردد . بى سلاح بود !
بيان تصرف شهر حران بوسيله ابى تغلب
در بيست و دوم جمادى الاولى در اين سال ، ابو تغلب بن ناصر الدوله بن حمدان ، روى به حران نهاد . چون نزديك به شهر رسيد . ديد مردم شهر دروازههاى شهر به رويش بستهاند و از ورود او به شهر امتناع ميكنند لذا با مردم حران به جنگ و ستيز پرداخت و شهر را محاصره كرد و سپاهيان و همراهانش مزارع و آباديهاى اطراف شهر را درو كردند . در اردوگاه قحط و غلا بالا گرفته شدت يافته بود . ابى تغلب و سپاهيانش