كرد و سالم ماند و ابياتى سرود كه اين اشعار از جملهء آنهاست :
« من بعد ما كان رب الملك مبتسما * الى ادنوه فى النجوى و يدنينى »
« امسيت ارحم من قد كنت اغبطه * لقد تقارب بين العز و الهسون »
« و منظر كان بالسراء يضحكنى * يا قرب ما عاد بالضراء يبكينى »
« هيهات اغتر بالسلطان ثانية * قد ضل و لاج ابواب السلاطين »
معنى اين اشعار به فارسى چنين است : پس از آنكه خداوند كشور خندان بود .
به نحوى به او نزديك و او به من نزديكتر و كسى را كه دوش بر او غبطه ميخوردم و بوى رحم ميكردم ، اكنون ميان سر بلندى كه داشت . بسرشكستگى فرو افتاده است . و ديدگاهى كه در نهان مرا بخنده ميآورد چه زود دگرگون گرديده . آشكارا مرا بگريه انداخته است . هيهات كه ديگر ثانيهاى غره سلطنت نشوم كه كوبندگان ابواب سلاطين گمراه شدند . »
همين كه ، الطائع به خانهء بهاء الدوله برده شد ، خلع او را گواه گرفت . مدت خلافت الطائع هفده سال و هشت ماه و شش روز بود ، و چون القادر باللّه . به خلافت رسيد ، الطائع را به او سپردند . و نزد او بود ، تا اينكه در سال سيصد و نود و سه ، شب عيد فطر درگذشت و القادر باللّه بر او نماز گذارد ، و پنج تكبير در نمازگزاردن به او گفت .
بيان خلافت القادر باللّه
همين كه الطائع للّه دستگير شد . بهاء الدوله ، دربارهء كسى كه صلاحيت خلافت داشته باشد . با اطرافيان گفتگو كرد ، اتفاق رأى بر القادر باللّه نمودند : و او ابو العباس - بن اسحاق بن المقتدر بن المعتضد ، و مادرش ام ولد و نامش « دمنه » و « تمنى » نيز گفته شده است . القادر ، چنان كه قبلا بيان كرده بوديم در بطيحه ميزيست . بهاء الدوله جمعى از خواص ياران خويش را بدان صوب گسيل داشت كه او را ببغداد بياورند و امر خلافت به او بسپارند ، و آن گروه به بطيحه رفتند . ديلميان در بغداد بنا را به آشوبگرى گذاشتند و مانع از خواندن خطبه شدند و بر منبر گفته شد : خداوندا ، بنده و خليفهء خود القادر باللّه را اصلاح كن و نامش را نبردند . بهاء الدوله آنها را راضى كرد .