« عكبرا » رهسپار شد . بجكم هم در تاريخ سيزدهم ذى القعده وارد بغداد شد و روز بعد راضى را ملاقات كرد به او خلعت و لقب امير الامراء داده شد از طرف راضى - نامههائى بسالاران و فرماندهان ابن رائق نوشته شد و آنها را خواند . آنها هم همه اطاعت كردند و بازگشتند و ابن رائق را ترك و مفارقت نمودند . چون ابن رائق حال را بدان گونه ديد ناگزير ببغداد بازگشت و پنهان شد . بجكم در كاخ مونس مستقر گرديد و كار او بسامان رسيد . مدت امارت ابو بكر بن رائق يك سال و يازده ماه بود يكى از حيلهها و تدبيرهاى بجكم اين بود كه ابن رائق بانشاء ابو زكريا يحيى بن سعيد شوشى مكاتبه مىكرد و او مستشار وى بود ابو زكريا گويد . من با بجكم گفتگو كردم و به او پند دادم كه ابن رائق نبايد بر راز تو آگاه شود و تو بايد بطاعت او تظاهر كنى زيرا او از تو نيرومندتر و عده سپاهيان او فزونتر و داراتر است زيرا گنجها در دست اوست و خليفه با او همراه است و او امير و رئيس تو مىباشد . بجكم به من گفت : اما سپاه او نسبت بلكشر من كه مانند گردوى تهى و بىمغز مىباشند و من آنها را آزمودهام خواه كم باشند و خواه فزون اما اينكه خليفه با او همراه است خليفه نزد ياران من مهم نيست و اندك تاثيرى در آنها ندارد اما دارائى و مال كه من تمام حقوق سپاهيان را دادهام و مال هم دارم گمان مىكنى چه مبلغى دارم ؟ گفتم : نمىدانم . گفت : در هر حال بايد حدس بزنى . من گفتم : بايد صد هزار درهم داشته باشى . به من گفت : خدا گناه ترا ببخشد من پنجاه هزار دينار ( زر ) دارم كه اندك نيازى به آنها نيست . چون بغداد را گرفت روزى به من گفت : آيا در خاطر دارى كه به تو گفته بودم من پنجاه هزار دينار دارم كه به آنها احتياجى ندارم ؟ گفتم : آرى گفت : به خدا پنج هزار درهم ( سيم ) نداشتم . من گفتم : اين دليل عدم اعتماد و وثوق تو به من مىباشد ( كه حقيقت را از من مكتوم داشتى ) . گفت : هرگز ولى تو نمايندهء من نزد ابن رائق بودى اگر ميدانستى كه من كم مايه يا تهى دست هستم دچار ضعف نفس مىشدى و اگر دچار ضعف نفس مىشدى سخن تو ضعيف و بىتاثير مىگرديد و دشمن بر پيروزى بر ما اميدوار مىشد خواستم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: ابن الأثير
ص٧١