تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
بياقوت گفت : جاسوس دروغ گفته و تو سخن دروغگويان را باور مىكنى من براى تو نگران و بيمناكم . هنگام عصر لشكر بريدى رسيد و بفاصله يك فرسنگ دور از لشكر ياقوت لشكر زد شب فرا رسيد و آنها بسبب رسيدن شب كارى نكردند چون صبح شد ميان طرفين زد و خوردى رخ داد و قرار گذاشتند روز بعد جنگ را برپا كنند . بريدى لشكر ديگرى هم فرستاد كه از پشت بر لشكر ياقوت حمله كند و تا وقوع جنگ كمين باشد كه ياقوت آگاه نشود فقط هنگام وقوع جنگ ظاهر شود و حمله كند روز بعد صبح زود نبرد آغاز شد تا ظهر طول كشيد نزديك بود لشكر بريدى منهزم شود با اينكه عده آن بسيار فزونتر از لشكر ياقوت بود و فرمانده آن جعفر حمال بود . هنگام ظهر آن كمين از پناهگاه خارج شد و بر لشكر ياقوت حمله كرد ياقوت مونس را با سيصد مرد جنگى فرستاد كه دفاع كند . آن عده سه هزار و عده مونس سيصد بود مونس ناگزير تن بفرار داد بقيه عده ياقوت كه پانصد بود منهزم شدند . ياقوت ناگزير پياده شد و سلاح خود را افكند و با پيراهن به ديوار يك رباط تكيه داد و نشست اگر داخل رباط مىشد نجات مىيافت زيرا شب شده بود و ممكن بود پنهان شود و كسى او را نشناسد ولى اگر خدا كارى بخواهد اسباب آن را فراهم مىكند و قدر خداوند مقدر مىباشد چون نشست و به ديوار تكيه داد روى خود را پوشانيد و دستش را دراز كرد كه گداى آبرومند باشد و از پيدا شدن روى خود شرم دارد . گروهى از بربريان بر او گذشتند آنها اتباع بريدى بودند در او شك بردند و گفتند روى خود را باز كند او خوددارى كرد يكى از آنها باز و بين پهلوى او را آزرد او هم ناگزير روى خود را نمود و گفت : من ياقوت هستم از من چه ميخواهيد ؟ مرا نزد بريدى ببريد آنها بر او هجوم بردند و او را كشتند و سرش را براى سپاه بردند . ابو جعفر حمال براى بريدى نامه با كبوتر نوشت و اجازه خواست كه سر ياقوت را براى سپاه بفرستد ابو عبد اللّه بريدى پاسخ داد كه سر را بتن بازگرداند و او را تكفين و دفن نمايد . مونس غلام او هم گرفتار شد . همچنين عده از سالاران كه بريدى همه را كشتند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 44 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت