برويد و شوشتر را قصد كنيد كه آن شهر داراى برج و بارو و حصار قوى مىباشد و نيز براى او يك حواله پنجاه هزار دينار به حاكم شوشتر نوشت ياقوت هم راه شوشتر را گرفت . ياقوت غلامى بنام مونس داشت به او گفت : اى امير بريدى بند بند ما را مىبرد و هنوز تو فريب او را مىخورى او سپاه اهواز را وا كرده بود كه بشورند و اكنون ميخواهد ترا از اين سامان دور كند آن هم پس از اينكه بهترين ياران ترا از تو جدا كرد . آنچه را هم كه به تو داده براى اتباع تو كافى نيست .
او ميخواهد ما را دچار تنگدستى كند و تمام چهارپايان ما هلاك شوند . آنگاه ما ناگزير ترا با بدترين وضعى ترك گوئيم و برويم . از او حذر كن و بحفظ خويش بكوش كه ما از خيانت او در امان نخواهيم بود . سپاه حجريه در بغداد به غير از تو به كسى اعتماد ندارند بهتر اين است راه بغداد را بگيريم و برياست آنها بپردازى كه آنها با تو مكاتبه كردند و ترا خواستند . هر كه در بغداد است تن برياست و فرماندهى تو خواهد داد و اگر نه باهواز برويم و بريدى را از آن سامان اخراج كنيم حتى اگر عده او بيشتر از عده ما باشد زيرا تو امير و سالارى و او دفتريست و يك منشى بيش نيست .
گفت : اين را درباره ابو عبد اللّه مگوئيد و بدگمان نباشيد اگر من برادر مىداشتم بهتر و دلسوز از او نمىبود . پس از آن حالاتى از ياقوت ظاهر شد كه دليل ضعف و عجز او نسبت بابى عبد اللّه بريدى بود . اتباع او هم ناتوان شدند و هر شب عدهء از آنها او را ترك مىكردند و نزد بريدى مىرفتند . چون بياقوت گفته مىشد كه آنها رفتند او جواب مىداد كه نزد منشى من رفتند . او بدان حال بود تا آنكه عده او بهشتصد سپاهى رسيد . در آن هنگام راضى ( خليفه ) مظفر بن ياقوت را گرفت و بزندان سپرد و آن در ماه جمادى الاولى بود مدت يك هفته او را حبس و بعد آزاد كرد و نزد پدرش فرستاد . چون او بشوشتر رسيد به پدر خود گفت : بايد ببغداد به روى و اگر رفتى هر چه بخواهى بدست خواهد آمد و اگر نه از آنجا بموصل و ديار ربيعه برو كه امارت آنجا را در دست داشته باشى . او نپذيرفت فرزندش هم ناگزير سوى بريدى روانه شد و به او پناه برد او هم او را گرامى داشت ولى چند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 42
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٢