آن مدت آنچه از كشتن و اسير بردن و ويران كردن و آتش زدن واقع شده بود قابل وصف و شمار نبود . گروهى تصميم گرفتند كه ابو يزيد را بكشند و بقائم پيغام دادند او هم آنها را تشويق كرد و وعده نيكى و انعام داد ابو يزيد آگاه گرديد همه آنها را كشت . عدهء از بربريان شبانه بر يكى از اهالى قيروان هجوم بردند و سه دوشيزه او را بردند مالش را هم ربودند . چون بامدادان هنگام نماز رسيد و مردم در مسجد جامع جمع شدند آن مرد برخاست و فرياد زد و آنچه بر سرش آمده بود شرح داد مردم هم همه با او هم آهنگ شدند و فرياد زدند . يك اجتماع و شور عظيمى پديد آمد همه بر ابو يزيد هجوم بردند به او دشنام دادند و درشت گفتند او از آنها عذر خواست و ملاطفت نمود و دستور داد هر سه دختر را عودت دهند .
چون مردم بازگشتند در عرض راه يك كشته ديدند از حال و وضع او جستجو كردند گفته شد فضل فرزند ابو يزيد او را كشته و زن او را برده كه آن زن زيبا بوده . مردم آن كشته را به مسجد جامع بردند و فرياد زدند ما بجز قائم نسبت به هيچ كس اطاعت نخواهيم كرد خواستند بر ابو يزيد بشورند ولى اتباع ابى يزيد نزد او جمع شدند و به او گفتند . تو درى براى دشمنى با خود باز كردى كه نمىتوان آن را بست و ديگر طاقت پايان دادن به اين وضع نخواهى داشت خصوصا كه لشكر قائم نزديك تو قرار گرفته سخت او را ملامت و سرزنش نمودند . او اهالى قيروان را جمع و احضار و سوگند ياد و تعهد كرد كه پس از اين نكشد و غارت نكند و از حريم كسى تجاوز ننمايد ناگاه زنان اسير تونس را نزد او آوردند مردم شوريدند و آنها را آزاد كردند . قائم هم در آن هنگام بيكى از سالاران خود دستور داده بود كه سپاه خود را جمع و آماده كند و هر كه داوطلب باشد بسپاه ملحق سازد نام آن سالار على بن حمدون بود او از مردم « مسيله » و « سطيف » و غير آن عدهء داوطلب برگزيد عده بسيار بمتابعت او شتاب كردند بعضى از « بنى هراس » هم به او ملحق شدند و او مهديه را قصد كرد ايوب بن ابى يزيد شنيد كه در آن هنگام در شهر « باجه » بود او را قصد و غافلگير كرد و لشگرگاه او را غارت نمود و بار و بنه سپاه را هر چه بود
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 150
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٠