درآورد ( و بسپاهيان داد ) .
مقتدر در هشتم ماه رمضان سنه دويست و هشتاد و دو متولد شده بود . مادرش كنيز ام ولد ( از كنيزى خارج و فرزند دار شد ) نامش شغب بود . چون با او بيعت كردند وزير او را صغير دانست ( مؤلف نخواست تصريح كند و بجاى استصباه استصغره آورده ) . سن او سيزده سال بود . مردم درباره او چيزهائى گفتند بحديكه وزير خواست او را خلع كند و سخن فزون گشت تا آنكه خواست ابو عبد اللّه محمد بن معتمد را خليفه كند . او فرزند خوشرفتار و نكو كردار بود با او هم مكاتبه كرد و تصميم بر آن گرفته شد ( كه او را خليفه كند ) ولى وزير منتظر رسيدن بارس حاجب اسماعيل امير خراسان شد كه به او اجازهء قدوم داده بود چنان كه گذشت . وزير خواست كه به يارى او خلع و نصب خليفه را انجام دهد و با نيروى او بر غلامان معتضد غلبه كند ولى رسيدن بارس بتأخير افتاد بر حسب اتفاق ميان فرزند معتمد و رئيس شرطه ( شهربانى ) كه ابن عمرويه باشد در يك ده مشترك اختلاف اختلاف واقع شد و با هم مشاجره كردند . ابن عمرويه با بن معتمد درشت گفت و ابن معتمد سخت خشمگين شد و به حال اغما افتاد و مبتلا بفلج گرديد و روز بعد در گذشت وزير خواست براى ابو الحسين بن متوكل بيعت بگيرد و او هم پنج روز بعد در گذشت كار مقتدر محكم شد ( و ماند ) .
بيان حوادث
در آن سال ميان نجح بن جاخ و سپاهيان در محل « منى » و در ماه ذى الحجة جنگى رخ داد و عده كشته شدند زيرا سپاهيان جايزهء بيعت مقتدر باللّه را مطالبه مىكردند بر اثر نبرد خونين مردم بباغ ابن عامر پناه بردند .
حجاج هم دچار تشنگى مفرط شدند و بسيارى از آنها جان سپردند . چنين گفته شد كه هر يك از آنها در دست خود بول مىكرد و مىنوشيد .