وزير گفت : واى بر تو او كودك است . ابن فرات گفت : ولى او فرزند معتضد است . ما نبايد كسى را انتخاب كنيم كه او به حد رشد و كمال رسيده باشد و خود كارها را اداره كند و از ما بىنياز باشد . بايد بما احتياج داشته باشد .
بعد از آن وزير با على بن عيسى مشورت كرد و او نام كسى را نبرد همينقدر گفت : او بايد پرهيزكار باشد . ( خليفهء كه انتخاب مىشود ) بايد خوب مطالعه كنى كه چه كسى در خور دين و دنيا باشد ( او را انتخاب كنى ) وزير بمشورت و رأى ابن فرات مايل شد . علاوه بر اين وصيت مكتفى هم مؤيد آن شد كه هنگام مرگ وصيت كرد كه بايد برادرم جعفر جانشين من باشد .
چون مكتفى درگذشت وزير جعفر را خليفه نمود ( در تاريخ و مخصوصاً تجارب الامم چنين آمده كه وزير او را امرد مخصوص خود نمود و اين عبارت ذكر شده : و قيل انه استصباه ! ) او را برگزيد و معين كرد .
صافى حرمى را نزد او فرستاد و او را بر حذر داشت از اينكه در كاخ طاهريان بماند او در آن زمان در خانه طاهر زيست مىكرد كه در جانب غربى ( بغداد ) بود .
چون صافى او را سوار حراقه ( زورق سريع السير و بمعنى آتش انداز كه از حرق باشد ) كرد او را بيم داد و بر حذر كرد و چون زورق مقابل كاخ وزير قرار گرفت غلامان وزير ملاح زورق را نهيب دادند كه بايد مقتدر در كاخ وزير پياده شود . صافى حرمى گمان برد كه وزير ميخواهد جعفر ( مقتدر ) را باز دارد و ديگرى را بخلافت نصب كند ، ملاح را از پياده كردن جعفر منع كرد ترسيد كه وزير ديگرى را برگزيده و قصد دارد جعفر را بزندان برد او را يكسره بكاخ خلافت برد و در آنجا از غلامان و حذم براى او بيعت گرفت او خود را مقتدر باللّه لقب داد . وزير با گروه منشيان رسيدند و با او بيعت كردند .
پس از آن مكتفى را تشييع كرده در خانه محمد بن طاهر به خاك سپردند .
هنگامى كه با مقتدر بيعت كردند در بيت المال ( خزانه ) پانزده هزار هزار ( 10 مليون ) دينار ( زر ) بود . وزير از آن مال حق بيعت ( بر حسب معمول ) را از آن
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 75
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٥