خود به نحوى كه قبل از امارت مكاتبه و خطاب مىكرد مكاتبه نمود . به او گفتند :
( چرا چنين كنى ) ؟ گفت : بر ما واجب است كه چون خداوند ما را سرفراز و بلند دوستان و ياران خود را جاه و جلال و رفعت بدهيم تا نسبت بما بر سپاس و اخلاص خود بيفزايند و نبايد از مرتبه آنان بكاهيم . ( و خود را شاه و بلند پايه بدانيم ) چون فرزندش احمد جانشين پدر شد كار او استوار گرديد خواست سوى شهر رى لشكر بكشد .
ابراهيم بن زيدويه به او گفت و چنين رأى داد كه بهتر اين است سمرقند را قصد كند و عم خود اسحاق بن احمد را بگيرد مبادا او قيام و تمرد كند آنگاه او را مشغول و مبتلا نمايد . او هم بنصيحت او عمل كرد . عم خود را نزد خود در بخارا خواست و او را بند كرد سپس راه خراسان را گرفت و از رود گذشت . چون بنيشابور رسيد « بارس » كبير از گرگان گريخت و از بيم او ( احمد ) ببغداد پناه برد . علت ترس او اين بود كه امير اسماعيل چون گرگان را گشود و از دست محمد بن زيد گرفت فرزند خود احمد را امير آن ديار نمود پس از آن او را عزل و بارس كبير را بجاى او نصب كرد چنان كه نوشتيم . بارس هم از ماليات و خراج رى مال بسيارى اندوخت .
همچنين خراج طبرستان و گرگان كه بالغ بر هشتاد بار ( چهار پا ) گرديد همه آن را نزد اسماعيل فرستاد چون خبر مرگ اسماعيل به او رسيد آن هشتاد بار را برگردانيد و چون احمد او را قصد كرد ترسيد و بمكتفى نوشت كه نزد او برود و مكتفى به او اجازه داد او هم با چهار هزار سوار سوى خليفه رفت و احمد بدنبال او لشكر فرستاد و به او نرسيد .
بارس از رى گذشت كه در آنجا والى نماينده احمد از او تحصن كرد و شهر را به روى او بست او هم راه بغداد را گرفت و چون رسيد مكتفى درگذشت و بعد از او مقتدر خليفه شد و از نيروى او خرسند و دلگرم شد و در آن هنگام قيام ابن معتز
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 72
مساهمون: ابن الأثير
ص٧٢