تا آنكه دوباره آمد و طعام را براى من مرتب و آماده كرد . ناگاه مردى از ياران او رسيد و پرسيد ( خطاب به من ) آيا چيزى از كارهاى زنانه مىدانى ؟ من گفتم آرى .
مرا همراه خود برد تا آنكه زنى در حال وضع حمل ديدم . من نزد او نشستم و او را يارى كردم و دلدارى دادم ولى او چيزى نمىگفت تا آنكه يك پسر زائيد من هم بچه را گرفتم و پيچيدم و كارهاى مادر و فرزند را به خوبى انجام دادم و با آن زن ملاطفت بسيار كردم تا آنكه شروع بگفتگو كرد ، من شرح حال و سبب غربت او را پرسيدم . گفت : من زنى هاشمى ( از بنى هاشم و از بنى العباس بايد باشد ) اين قوم پدرم و تمام افراد خانوادهام را سر بريدند و رئيس آنها مرا اسير كرد كه پنج روز نزد او ماندم بعد فرمان قتل مرا داد . چهار مرد از سالاران او در خواست كردند كه مرا به آنها ببخشد و نكشد او هم مرا به آن چهار فرمانده بخشيد .
من هم تسليم هر چهار نفر شدم به خدا نمىدانم اين فرزند از كدام يك از چهار مرد بوجود آمده . ناگاه مردى رسيد و آن زن هاشمى به من گفت : ولادت اين فرزند را به اين مرد تبريك و تهنيت بگو . من هم به او تهنيت گفتم . او به من يك پاره سيم ( بعنوان انعام ) داد . مرد ديگرى رسيد و باز آن زن به من گفت : به اين مرد هم تهنيت بگو و من گفتم و او هم پاره سيم به من داد سيمى نيز چنين و چهارمى به من هزار درهم داد .
با چهارمى عدهء سپاهى بود . من نزد آن زن يك شب ماندم و حكايت زندگانى و پريشانى خود را براى او گفتم و از او چاره خواستم . به من گفت : آن مردى كه آخر همه آمد و به تو هزار درهم داد قادر است كه ترا نجات بدهد . من آن روز را نزد او گذراندم تا آن مرد دوباره آمد من خود را بر پاى او انداختم و دست و پايش را بوسيدم و گفتم : مرا به محل شترهاى خود برسان و من اگر بخواهى باز براى پرستارى اين بانو خواهم آمد او غلامان خود را خواند و دستور داد مرا به محل خود برسانند . گفت : او را در آنجا آزاد بگذاريد و خود باز گرديد .
غلامان با من مسافت ده فرسنگ راه را طى كردند ناگاه فرزندم بدنبال من
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 44
مساهمون: ابن الأثير
ص٤٤