« بعلبك » را قصد كرد تمام اهل آن شهر را بجز عدهء كم كشت پس از آن سوى « سلميه » لشكر كشيد اهالى با او صلح كردند و دروازه را گشودند و او به آنها امان داد و چون وارد شهر شد اول گروهى از بنى هاشم را كه در آنجا اقامت داشتند كشت پس از آن چهار پايان و كودكان را كه در مكتب سرگرم آموختن بودند كشت و بعد بزرگسالان و تمام مردم اهل شهر را كشت و وقتى كه از آن شهر بيرون رفت يك چشم باز نماند . پس از آن پيرامون شهر را گرفت و تمام اهل قرى و قصبات را كشت و بعضى را هم اسير كرد ( زنان را ) . آنگاه در آن ديار بيم و رعب افكند و راهها را بست .
يك داستان شگفت آور
يك مرد مدعى پزشكى بنام ابو حسين ( كنيه او ) كه در محل « محول » طبابت مىكرد چنين حكايت نمود .
زنى بعد از اينكه قرمطى خالدار را ببغداد بردند ( اسير كردند ) نزد من آمد و گفت : ميخواهم زخمى را كه در شانه دارم معالجه و درمان كنى . گفتم :
صبر كن تا زنى كه معالجه زنان به عهده اوست برسد و زخمت را معاينه كند او بانتظار نشست ولى بسيار زار و محزون و دردناك بود . من علت زارى او را پرسيدم با گريه گفت : من پسرى داشتم كه غيبت كرده بود و مدت دورى او به طول كشيد .
من در طلب او همه جا را پيمودم و از شهر رقه بيرون رفتم تا بلشكرگاه قرمطى رسيدم و در آنجا جستجو كردم تا او را يافتم . حال خود و خواهران او و رنج خود را در جستجو به او نمودم . او گفت : اينها را بگذار بگو تا بدانم چه دين و آئينى دارى ؟ گفتم : آيا تو نمىدانى دين من چيست ! گفت : آنچه ما معتقد بوديم باطل بود و دين حق اين است كه امروز من آن را دارم . من تعجب كردم و او مرا ترك كرد و رفت . پس از آن قدرى نان براى من فرستاد . من هم آن را نپذيرفتم