قتلت صناديد الرجال و لم ادع * عدواً و لم اصهل على طغيه خلقا
و اخليت دار الملك من كل نازع * فشردتهم غربا و مزقتهم شرقا
فلما بلغت النجم عزا و رفعة * و صارت رقاب الخلق اجمع لى رقا
رمانى الردى سهما فاخمد جمرتى * فها انا ذا فى حفرتى عاجلا القى
و لم يغن عنى ما جمعت و لم اجد * لذى الملك و الاحياء فى حسنها رفقا
فيا ليت شعرى بعد موتى ما القى * الى موتى الرحمن ام ناره القى
وزن بيت اخير مختل است و مولف يا ناسخ متوجه اختلافات آن نشده كه اشاره كند و بايد « ما ارى » باشد كه از اين گذشته اين شعر پست و غير محكم است .
يعنى : به دنيا تمتع كن زيرا تو نخواهى ماند صفا و خلاصه خوب آن را بگير اگر صفا و آرامش داشته باشد كدر را هم ترك كن .
از روزگار ايمن مباش كه من ايمن شدم و روزگار براى من يار يا حقى بهر كار رعايت نكرد ( باقى نگذاشت ) .
من رجال بزرگ و نيرومند را كشتم و دشمنى باقى نگذاشتم و به او مهلت ندادم كه طغيان كند .
من كشور را از هر منازعى تهى كردم منازعين را در غرب و شرق تار و مار كردم .
چون از حيث عزت و رفعت باختران رسيدم و گردنهاى خلق با بندگى مملوك من شد .
مرگ مرا هدف تير كرد و آتش مرا خاموشى نمود اينك من در گور خود با شتاب انداخته مىشوم .
آنچه من گرد آورده بودم براى من سودى نداشت از صاحبان ملك و زندگان هم ارفاق نديدم .
اى كاش مىدانستم پس از مرگ چه بر سرم آيد و چه خواهم ديد و كشيد . آيا سوى نعمت خداى بخشنده خواهم رفت يا سوى دوزخ ؟