تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
ابو على حسن ( ركن الدوله ) را گرفت . ابو شجاع خشمناك شد و بفرزندانش گفت : بر سر اين حكيم ( كاذب ) بزنيد كه او باستهزاء و تمسخر افراط كرده . همه برخاستند و بر سر منجم زدند . او تضرع مىكرد و ما مىخنديديم . سپس صرف نظر كردند . منجم به آنها گفت : اين پيش بينى و مژده را در ياد داشته باشيد . هر گاه شاه شديد مرا فراموش مكنيد . باز خنديديم و ابو شجاع به او ده درهم داد . ( شكى نيست كه اين افسانه از مجعولات است ولى باندازهء بعقيدهء اغلب مؤرخين رسوخ يافته كه در اكثر كتب تاريخ آمده و مانند آن هم براى ديگران حكايت شده است ولى غالبا اين قبيل افسانه‌ها براى بزرگان ضميمه تاريخ مىشود ) . پس از آن گروهى از ديلميان براى تسلط بر ممالك ديگر از محل خود خارج شدند كه ماكان بن كالى ( كاكى ) و ليلى بن نعمان و اسفار بن شيرويه و مرداويج بن زيار از آن جمله بودند با هر يكى از آنها جماعتى بسيار از جنگجويان ديلم بود و فرزندان ابو شجاع در عداد آنان بشمار آمدند . آن سه فرزند از فرماندهان و سران سپاه ماكان بن كاكى بودند ( پس از اول آنها داراى مرتبت بودند ) چون كار ماكان بن كاكى چنان كه شرح آن خواهد آمد پايان يافت و اختلاف و تفرقه بعد از قتل اسفار پديد آمد و مرداويج بر گرگان چيره شد و آنچه در دست ماكان بود بدست گرفت اعم از طبرستان و گرگان و غيرهما و بازگشتن ماكان بطبرستان و گرگان تجديد شد و بعد ناگزير بدامغان و نيشابور گريخت . فرزندان بويه ضعف و عجز او را احساس كردند عماد الدوله و ركن الدوله به او ( ماكان ) گفتند : ما براى تو بار سنگين شده‌ايم و تو تنگدست و ناتوان هستى بهتر اين است كه جدا شويم تا بار تو سبك شود و اگر كار تو دوباره بسامان برسد ما نزد تو باز خواهيم گشت . او به آن او برادر اجازه داد . آنها هم نزد مرداويج رفتند و گروهى از سالاران ماكان بمتابعت آنان شتاب كردند . چون نزد مرداويج رفتند آنها را پذيرفت و بفرزندان بويه خلعت داد و گرامى داشت و هر يكى از آنها را امير يك سامان نمود . اما على ( عماد الدوله ) بن بويه كه حكومت كرج را گرفت ( غير از كرج كنونى كه نزديك