حيله در كار باشد و قصد جان او را نمايند از رفتن خوددارى كرد تا آنكه او را برداشتند و بردند اوباش هم او را بر سر دوش كشيدند و بكاخ خلافت بردند و چون او در كاخ آرام گرفت و در قلعه تسعينى مستقر شد و نشست حال برادر خود القاهر را پرسيد همچنين ابن حمدان را به او گفتند هر دو زنده هستند او به خط خود نامه امان براى هر دو نوشت و بيك خادم داد كه با سرعت آن را برساند مبادا ابن حمدان دچار شود خادم هم امان نامه را برد در عرض راه ديد كه خادم ديگرى سرى را بريده مىآورد . چون مقتدر آن سر را ديد دانست كه ابو الهيجاء كشته شد گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
ما از آن خداوند هستيم و سوى او باز خواهيم گشت .
پرسيد : قاتل او كيست چاكران گفتند : نمىدانيم . قتل او براى مقتدر بسيار ناگوار بود . او گفت : در اين روزگار كسى جز او به من دلدارى نمىداد و يارى نمىكرد و غم را از دل نمىزدود .
پس از آن قاهر را احضار كرد و نزد خود نشاند و پيشانى او را بوسيد و گفت :
اى برادر من مىدانم كه تو گناه ندارى و ترا به اين كار مجبور و وادار كردهاند اگر اگر به تو لقب « مقهور » مىدادند بهتر بود « تا قاهر » باشى . قاهر هم مىگريست و مىگفت . اى امير المؤمنين . جانم جانم ( جانم را نگهدار كه كشته نشوم ) خويشى را ( رحم ) كه ميان من و تست حفظ كن . مقتدر گفت : برسول اللّه سوگند ياد مىكنم كه نسبت به تو بدى نخواهد رسيد و هيچ كس نسبت به تو آزارى نخواهد رساند تا من زنده هستم . سر نازوك و سر ابو الهيجاء را بر فراز ( نيزه ) كشيدند و در شهر گردانيدند و فرياد زدند و ندا كردند كه اين است كيفر كسانى كه نسبت بمولاى خود تمرد كنند .
اما بنى ( با تصغير ) ابن نفيس كه او نسبت بمقتدر سخت بدخواه و دشمن و كينه جو بود چون شنيد مقتدر بخلافت بازگشته سوار يك اسب رهوار شد و از بغداد بموصل گريخت و از آن جا با تغيير وضع و لباس بارمنستان رفت و از آنجا به شهر « قسطنطنيه » پناه برد و كيش مسيح را اختيار كرد و در آنجا زيست .