بيرون رويم . من عشيره و اتباع خود را ميخواهم تا از تو دفاع كنند .
چون هر دو خواستند بيرون روند ديدند تمام درها بسته شده . فائق وجه - القصه ( لقب و شهرتها و قصعه خوان است ) به آنها پيوست . قاهر از بالاى بام ( كاخ ) فزونى عده ( مخالفين ) را ديد . فرود آمد و باتفاق ابن حمدان و فائق آماده شد .
ابن حمدان بقاهر گفت : درنگ كن تا من بازگردم آنگاه خود سواد ( لباس سياه شعار بنى العباس ) را كند و يك جبه پشم از يك غلام گرفت و پوشيد ( تغير لباس و وضع ) سوى باب النوبى ( در نوبى منسوب بنوبه افريقا ) رفت در را بسته ديد مردم پشت در جمع شده بودند . سوى قاهر برگشت .
وجه القصعه ( كه فائق باشد ) آنها را ترك كرد و غلامان و اتباع خود را خواند و فرمان قتل آن دو ( ابو الهيجاء و قاهر خليفه جديد ) را داد و گفت : بايد انتقام مقتدر را بكشيم كه اين دو به او چه كرده و بر سرش چه آوردهاند . ده تن از چاكران با سلاح سوى آن دو تن رفتند . ابو الهيجاء هم شمشير خود را آخت و جبه پشمين را از تن كند و بر دست پيچيد و گرفت كه سپر باشد بر آنها حمله كرد و آنها گريختند آنها را دنبال كرد كه او را هدف تير كردند . او بازگشت و قاهر از او جدا شد .
ابو الهيجاء تا آخر باغ رفت و در خانه چوبى پنهان شد . چاكران هم او را تا آن خانه دنبال كردند . ابو الهيجاء بيرون آمد و بر آنها حمله كرد و آنها گريختند .
و بعضى از سالاران سنگ انداز و غلامان سياه كه مسلح بودند به قصد ابو الهيجاء رفتند و او دليرانه بجنگ آنها شتاب كرد ولى او را هدف تير كردند تا افتاد آنگاه يكى از مهاجمين دست او را با شمشير بريد سپس سرش را بريد و برداشت و برد گروهى هم همراهش بودند .
اما مونس كه چون صداى هياهو و عربده را شنيد از مردم پرسيد چه ميخواهيد ؟
گفتند : مقتدر را ميخواهيم مقتدر را آزاد كرد كه برود ولى مقتدر ترسيد كه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 236
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٣٦